کافه خاطره
اقا این سفر چقد حال داد...چقد باحال بود...چقد خوش گذشت بهمون...چقد...!!!
از صبح دوشنبه شروع میکنم:
سارا بیدار شد و رفت خونش....منم درحال بستن باروبندیل بودم که بیتا گفت:اجی من نمیام...حالا چرا؟!با یارو دعوام شد...منم باهاش بحث کردم که غلط میکنی نمیای و...اخرش گفت شوخی کردم...یه ساعت تمام رو اعصابم راه رفت.
ناهار که نداشتیم خداروشکر!
برای شام هم نمیدونستم چی ببرم؟!خواهره بیرون بود یه کوکتل برام گرفت...قبل از اینکه برم پیش علیرضا رفتم...با مامانش قهر بودم..اون که هیچی!
علیرضا رو بغل کردم و کلی ماچ و بوسه تا حدی که بچه جیغش دراومد!تو دلم نگران که نکنه تو سفر یه چی بشه من دیگه این بچه رو نبینم..من گریه م گرفت
...حالا یکی منو بگیره...
بابای سارا و خواهرم میگن:گوشی هاتون رو سایلنت نکنین.جواب ندیدن ما میدونیم با شما...
اخه هروقت خواهرم به من زنگ میزنه جواب نمیدم!بعد زنگ میزنه به سارا.باباش هم همینطور.به سارا زنگ میزنه جواب نمیده...به من زنگ میزنه که با سارا صحبت کنه!!!
با لباس مد بودم...خواهر:خانم چادر سرت کن..خانم حجابت رو رعایت کن...اسفالت شدم رفت!
تو ماشین همه بکس بودن.بلک به راننده سی دی داده بود زدیم و ترکوندیم...(چقد این سفر معنوی میشه...!)
اهنگ ها تکراری شد...لامصب مولتی اسپیکر نبردم وگرنه به انفجار میرسیدیم.با گوشیم اهنگ گذاشتم.
تو جاده هراز ایستادیم برا برف بازی ....
تا کمرمون برف بود.مثه عقده ها برف رو سمت هم پرت میکردیم!ای کاش میشد عکس هاش رو میذاشتم.الی رو برف دراز کشید و بچه ها روش برف میریختن...بیچاره از سرما منجمد شد!قندیل هاش خیلی جالب بود.یاد عصریخبندان می افتادم.
با بدبختی فیلم میگرفتم...شکیبا خانوم یه گوله برف سمت من پرت کرده بودن خورد به دوربینم.
الان ال سی دیش کار نمیکنه!
به داداشم هنوز نگفتم.خودم باید ببرم درستش کنم.کمتر از 50 خرج بر نمیداره؟!نه؟
بچه ها از نظر احتیاج به توالت در حال انفجار بودن!
به ترمینال تهران رسیدیم.شکیبا داد زد:دستشوییییییییییییییییییییی...یه خانوم مسنی که تو سرویس بود شنید و گفت:کیثافت و بیشعوللللل!!!مگه شوما دختر نیستین؟!بی حیاااااا...
(فکر کنم یارو ترک بود!)
شکیبا از حرصش موقع برگشت گفت:یاههههههههههه...زنه دنبالمون اومد و کلی بهمون فحش داد!
من و مریم بیکار بودیم و نمیدونستیم چیکار کنیم.دفترچه یادداشت عارف رو گرفتیم.تو هر برگه ش یه چی نوشتیم.مثلا:سلام..چطوری؟بچه کجایی؟مسیرت کجاس؟و...
اینو برای ملت نوشته بودیم.هروقت که ترافیک میشد یا هرچی ازش استفاده میکردیم!
از ترمینال تهران تا جاده قم یه پرشیا با ما میومد...من روی پای مریم نشسته بودم.عارف رو پای الی.تو همین ماشین 3 تا پسر نشسته بودن...ما هم که کرم..برای ملت دست تکون میدادیم (البته مجردهامون!)
بدبخت حین رانندگی شماره داد و ماهم زنگ زدیم.به عارف میگه:محمدم و 26 ساله دانشجوی ارشد الکترونیک و بچه ی کرج!!محال ممکن بود امار طرف این باشه.
ارش هم شماره ش رو داد و من وحشی بازی دراوردم اس رو پاک کردم..یکی دیگه گوشیش رو از صبح گم کرده بود(خیر سرش) بهش گفتیم:شماره ش رو بده ما پیدا میکنیم!!!
خلاصه اخرش این شد که اختلاف سنی زیاده و نمیتونیم باهم در ارتباط باشیم...
اگه بخوام همه ی ماجرای شماره هایی که گرفتیم رو بگم طولانی میشه...حداقل 15 تا شماره رو گرفتیم...چند تا که از دستمون در رفت!(حیف شد مخشون رو کار میگرفتیم).
هر وقت که ترافیک میشد همه کنار من و مریم و عارف بودن...یه پسره انقد باشخصیت بود.. شماره و اسمش رو نوشته بود.تا رفتیم بنویسیم کناریش گازش رو گرفت و رفت.
کلی فحشش دادیم.
خونواده انقد زنگ زدن خصوصا خواهرم و داداشم.اعصابم خورد شده بود(میترسیدن تصادف کنیم!)داداشه میگفت:هنوز نرفتی تو مینا؟!!سیما چی؟!!
خواهرم گفت:تهمینه اینا میخوان بیان.من داشتم سکته میکردم
.گفتم برای چی باید بیان وقتی من نیستم؟!تهمینه اس میده:سیما خاله ت اینا میخوان بیان خونمون.حتما امشب بیا اینجا...گفتم:من دارم میرم شلمچه و تا 5 شنبه نیستم!(خداروصد هزار مرتبه شکر جمعه اومدن...بعدها میگم چرا!)
بچه ها خیر سرشون رفتن بخوابن...از حرف های من و فاطمه و عارف و نفیس کسی نمیتونست بخوابه!
همه خواب بودن یه دفعه سر و صدای ما درمیومد و بقیه نمیتوستن بخوابن.بعد این خانم ش میومد و مارو ساکت میکرد.(البته تاثیری نداشت)!
تقصیر بچه ها بود..بهم میگفتن صدای جک و جونور در بیار!
کل سفر یا تو ماشین بودیم یا تو توالت!!!
والا به خدا...غیر از این نبود...اونایی که تجربه دارن میدونن!
تو جاده لرستان بودیم...یه خونه رودیدم که هیچکس توش نبود.در و پنجره هم نداشت...کلا خرابه بود..بعد یه تصویر دیدم و گفتم خدایا تلویزیون اینجا چیکار میکنه؟!!!با اینکار لر بودن خودشون رو ثابت کردن!خیلی با بچه ها خندیدیم.
دوروبر 8 رسیدیم اردوگاه.به قول یارو رفتیم تو سوله!دقیقا مارو اخرین سوله فرستادن!بند و بساط رو پهن کردیم و صبحانه رو زدیم.صبحانه چی بود؟!یه تکه پنیر کوچیک و 2 تا خرما!بسی سیر شدیم!!!
اون روز شرهانی رفتیم.تقریبا لب مرز بودیم.دقیقا همونجا هی بهمون زنگ میزدن!بیتا 8 ثانیه صحبت کرد شارژش 2800 رفت!
با مینا و سیما و تانک عکس انداختیم!تو اوج گرما راوی صحبت میکرد.بعدش یه اقایی اومد و مداحی کرد.اشک همه ی مارو دراورد.
یه بحث کوچیک فوق العاده سیاسی پیش اومد.اگه طرف و فرمانده های بسی... و سپا... میتونستن دوستم رو زنده نمیذاشتن!!
یه پسره هم کنارش ایستاده بود بعدا که ساری رسیدیم زینب گفت اسمش رضا بود(چون سری قبل تجربی ها رفته بودن.امار همه رو در اوردن.زینب هم تجربیه).لامصب پسره...دهن منو باز میکنه هاااااا...
رفتیم بین راه یه جا نگه داشتن و ناهار خوردیم.مثلا زرشک پلو با مرغ بود!
تو ماشین رفتیم.یه سری از بچه ها نیومده بودن.حمید رضا(پسر راننده) اومد لامپ هارو خاموش کرد.یلدا برگشت گفت:مگه ما ادم نیستیم؟!
جواب میده:تو ادم نیستی..فرشته ای...همه: اووووووووووو...
دیگه به یلدا میگیم فرشته خانوم.
بعد فتح المبین رفتیم.اونجا هر کاری میکردیم میگفتیم بچه های سعدی هستیم!!!
اول به دبیر گفتیم ما نمیایم.اخر این شد که اقاهه برامون غذا اورد بعدش رفتیم.هیچکس مراقب ما نبود.ما دنبال دبیرمون میگشتیم و میگفتیم بچه ها مراقب دبیر باشین...گم نشه!!!
حرف های راوی رو گوش ندادیم!به مریم گفتم برو کنار اون درخت وایسا ازت عکس بگیرم همین که گفتم..همه اومدن اونجا!
شب رفتیم برای رزمایش...چقد باحال بود ولی صداش وحشتناک بود.
برگشت تو ماشین اکثریت کنار راننده نشستن.کف ماشین هم نشستیم.خوش گذشت...البته اگه یه ترمز میزد همه با مخ می افتادیم!
فکرش رو بکن:بچه های تجربی به این ارومی رو با دبیر دفاعی با سیاستمون فرستادن.
بچه های شیطون ریاضی رو با یکی از دبیرای انسانی ها...
خیلی بی زبونه!هیچی نمیتونست بهمون بگه وگرنه درسته قورتش میدادیم!
شام تن ماهی بود.هدیه که زهر مارش شد چون تلخ بود!
ساعت 11 خاموشی بود ولی ما 11:45 خوابیدیم!چون فرنوش سیم کارتش رو گم کرده بود نیم ساعت تمام زیر پتوها دنبالش میگشتیم.
یکم هیپ هاپ رقصیدیم!(سفر معنوی و تحولات به این میگن)!
یه خانومی میاد و میگه شما از مدرسه ی ...هستین؟!
در کمال ارامش همه باهم بی اختیار گفتیم نـــــــــــــــــــــه!!!
(درصورتی که واقعا بچه های همین مد بودیم!)یه دفعه همه زدیم زیر خنده...چه کرمی هستیم مـــــــــــــــــا!
منو سارا یه ساعت بعدش پیچوندیم و رفتیم سوله ی فائزه و ایناز.یکم صحبت کردیم و برگشتیم.بچه های ما که درحال مخ کار گیری پسرا بودن!
مهسا شماره ی داداش رو داده بود بچه ها مخش رو تا 2 روز کار گرفتن.
بعد مهسا به فرنوش میگه باهاش قرار بذار..من و نگین میایم همونجا یکی میخوابونم زیر گوشش!
تا 3 صبح بچه ها بیدار بودن.من و بیتا کنار هم خوابیدیم.نفیسه و عارف هم کنار من بودن.به شوخی میگفتم:بچه ها ترافیک شد بیدارم کنین!!!!
انگار یه لحظه چشمم رو بستم و باز کردم که گفتن سیما بیدار شو!
به زور پا شدم.این دفعه کلا مانتو و شلوار بیرونیم رو گم کردم...
بعد چند دقیقه فکر کردن یادم اومد که رو جا لباسی اویزونش کردم!!!
(اخه گیج خواب بودم)
تو این گیر و دار معده درد من شروع شد!به اخرهای برنامه صبحگاهی رسیدیم.برا نرمش باید دراز نشست میرفتیم با گفتن یا فاطمه و یا زهرا و...!ما که از اول تا اخر رو زمین نشسته بودیم!
پریسا هم رو پای من خوابیده بود و خر و پف میکرد!
بعد از صبحانه سوار ماشین شدیم.گرفتیم خوابیدیم تا 11 صبح.از شانس گند من یه اتفاقی افتاد.ولش..یادش می افتم اعصابم خورد میشه.
یه فرمانده همراه ما اومد و صحبت میکرد.همه اسپیکر های بالا سرمون رو خاموش کردیم.فرمانده میگه صدا میاد؟!ما میگیم:بلـــــــــــــــــــه...!!!!!!!!!
بعد گفت عراق بعد از حمله به ایران به کجا حمله کرد؟نفس میگه:خارج!کشور خارج...
حالا خارج کجاس؟!معلوم نیس!
هرچی میگفت ما میگفتیم:خارج!!!هیچ ربطی هم نداشت ولی به یکی میگفت افرین افرین اسمش رو یادداشت کن.جواب درست داد!!!!!!!
هرکی دوروبر ما بود از دست ما روانی شد!صندلی شکیب خراب بود و جلوی ما نشسته بود.من ونفیس با پا محکم بهش میزدیم.شکیب با سر میخورد جلو!!
مهسا و الهام دسته ی کنار صندلی رو در اوردن و من و هدیه باهاش تیر میزدیم!!
از دریچه ی بالای سرمون اویزون میشدیم و تاب میخوردیم!!
نصفه شب بچه ها خواب بودن با سرنگ روی ما اب میریختن!!چقد حال میداد..
رسیدیم شلمچه.از شهرهای دیگه اومده بودن.به دختره میگم:شما از کجا اومدین؟متوجه نمیشد چی میگم.یه جوابی بهم داد که اصلا متوجه نشدم.
بچه ها مسخره بازی درمی اوردن و میگفتن ما از تهران اومدیم!به مازنی میگفتم:خاک بر سرت...دماغ رو نمیبینی!!!!!
ناهار خیلی خوشمزه بود ولی به من اصلا نچسبید.خیلی خیره شده بودم.همه از سر دلسوزی سرم داد میزدن!
برگشتیم سمت سوله موله..تا رسیدیم همه سمت پریز برق رفتیم!چادرم رو گم کردم.به یکی دادم ولی نفهمیدم طرف کی بود!
داشتم شام میخوردم یادم اومد نایلون رو تو سوله جا گذاشتم.
این همه راه برگشتم!اونجا حواس پرتی گرفته بودم.یه تیکه دیدیم.پریسا گفت:من بست میشینم اینجا تا این بیاد!از رو مسخره بازی یه چی گفت.ساعت 9 حرکت بود.با عوامل خداحافظی کردم.اکثر دوستای دوران ابتدایی و راهنماییم بودن.خیلی خوشحال شدم دیدمشون.
راننده انقد پایه بود بین راه رفت کلوپ.برامون فیلم گرفت اورد.
اواسط فیلم خسته شدیم و گفتیم اهنگ بذار یکم برقصیم!راننده گفت:برای هیچ گروهی اهنگ نذاشتم...ولی چون شما خیلی باحالین براتون اهنگ میذارم!!!
خداییش اکیپ ما خیلی اهل حالن و پایه...
به تونل میرسیدیم من و الهام همزمان..یکی در میون صدای گوسفند و گاو در می اوردیم!
داد میزدیم...وحشی بازی در می اوردیم.کفش هامون رو در اورده بودیم.میخواستیم بریم پیش بچه ها از رو صندلی ها مثه تارزان میرفتیم.
موقع خواب تو ماشین پاهامون رو هوا بود.بعضی ها که کف ماشین خوابیدن.من و نفیسه موقعی که بچه ها خواب بودن ازشون عکس گرفتیم!چقد خوشگل بودن!!!!همه دهن ها بــــــــــــــــاز!!!خصوصا بلک که دیدنی بود.
برای چند ساعت همه ساکت بودیم.چون راننده مون رو خیلی دوست داشتیم و خوابیده بود!
صبحانه خورده شد و تا موقعی که برسیم به ساری کسی نخوابید.(مگه من میذارم؟!)تهران بودیم...یکی از بچه ها صورتش رو میچسبوند به شیشه..انقد ملت میخندیدن.
چند تا که از دستمون در رفت...طرف تو پژو بود ماهم داشتیم باهاش صحبت میکردیم...اخر بیخیالش شدیم.
بعد اتوبوس های دیگه رو میدیدیم همه نشسته بودن و با حسرت به ما نگاه میکردن!!
چون همه داشتیم میرقصیدیم و ایستاده بودیم!بچه های یه مد دیگه رو با یه مدیر و 3تا ناظم فرستادنشون!!بدبختها..نمیتونستن جم بخورن!
این شوفر ما خیلی پرو تشریف داشت.
کلا با بچه های ما راحت بود.رفت از تو یخچال اب معدنی بگیره بعد نگاه میکنه و به ما میگه:میگم چرا انقد اینجا ساکته؟نگو فرنوش خوابیده!!!
خیلی خندیدیم.فرنوش هم خیلی سر به سر پسره میذاشت.
اونم از فرشته خانوم...حالا ماجرا داره...
برای ناهار رفتیم یه رستوران تو جاده هراز.ناهار کباب بود..جاتون خالی..
منتظر چند نفر از بچه ها بودیم...این شوفر میخندید از خنده ی این بشر من و چند نفر از بچه ها خندمون میگرفت..
بهمون میگفت:مرک!!بجای مرگ!
بعد باباش برمیگرده به من میگه:برو...برو دختر...نشه مثه اون پژو مشکیه که نزدیک بود باهاش تصادف کنیم!
منو میگی..کپ کردم.این از کجا متوجه شد؟!
ما که ردیف اخر نشسته بودیم!به بقیه بچه ها گفتم هنگ کردن!
بخاطر دوغ ابعلی ایستادیم...حالم گرفته شد...اصلا مزه نداشت.قبلا خیلی بهتر بود.
با بچه ها یه شعرایی میخوندیم که همه خندشون گرفته بود.حسنی..یه توپ دارم قلقلیه..زن زیبا..مای بیبی..
خیلی بود..یادم نمیاد.
بجای بردار برایند میگفتیم:بلدال بلایند!...(ادای یه بنده ی خدایی رو در می اوردیم...به لحن بابا اتی)
نفیس تو ماشین داد میزد ان د فلور بذار!ان د فلــــــور...از اون به بعد داد میزنیم:ان د فلـــــــــــــــــور!یا تکیه کلام کوثر:ترسییییدددددییییییییییییییییی؟!!!
تو خر تو خری...داداشم زنگ میزنه..حال و احوال و کی میرسی؟همینجور داشت فک میزد گفت به بچه ها سلام برسون..بعد نفیس گفت:برادر ماچ ماچ...داداشم میگه:خواهر..نمیشه...اسلام دست و پای مارو بسته...بعد از اون طرف خواهرم به داداشم میگه:زنت؟یا اسلام؟!
از دور میدان امام رو میدیدیم...اصلا دلمون نمیخواست برگردیم خونه...
همه ناراحت بودیم.چون واقعا جومون صمیمی و باحال بود.سفر سختی داشت ولی همینکه با دوستامون بودیم خوش میگذشت.
بعد دیگه بابام اومد دنبالمون و رفتیم سره!
همین که رسیدیم ثمر دیدیم...من و سارا باهم بودیم.بعدش که سارا رفت خوابیدم تا فردا ظهرش.
شنبه شد و رفتیم مدرسه.مریم میگه:بچه ها شوفر به من زنگ زد و کلی باهاش بحث کردم.این عارف خنگ دفترچه ش رو تو ماشین جا میذاره...همه شماره هامون اون تو بود.
بعد شماره یلدا رو میخواست با بدبختی پیداش کردم.رفتیم سراغ یلدا...یلدا میگه:لامصب انقد لهجه داره..هیچی نمیفهمی!
بهش گفتم:اره من میدونم تو جی اف داری؟!
حمید میگه:تو از کجا میدونی؟
- کجای کاری؟تازه عکسش هم دیدم!!!!
- چه کرمی هستین شما!
حالا از کجا دیدی؟!
- از تو گوشیت...وقتی بهت زنگ زد عکسش رو دیدم!
حالا جی افم خوشگل بود؟
یلدا از پریسا که کنارش بود میپرسه...پریسا هم میگه:بگو خوشگله!
خلاصه کلی سر به سر هم گذاشتن..
بعد زینب بهم میگه:سیما رضا رو دیدی؟!میگم:باز رضا کیه؟!گفت همونی که تو شرهانی بود!بابا فیلم برداره!
کلی بهش فحش دادم که چرا زودتر نگفتی..لااقل دست به کار میشدم...یه اشناییت میدادم!
میگه:به شکی گفتم ولی فکر نمیکرد این رضا باشه!!!!!!(اخه ادم انقد گیـــــــج)!
داد زدم تو سالن:ان د فلــــــــــــــــــــــــــــور...
معلم زبانم گوشش کر شد!
فرنوش همون لحظه بهش میگه:ترسیییییدییییییییییییییی؟!!!!!!!!!
پ.ن خیلی طولانی:بیتا گوشی اورده بود مدرسه.حین تدریس دبیر فیزیک..کیف بیتا می افته!
حالا چی بود توش؟گوشی...چند تا فیلم..فلش!
معلم میگه:بله...شما چقد مجهز میاین مدرسه!همه زدیم زیر خنده...بیتا گفت بین خودمون میمونه دیگه...
همین دبیر میخواست تمرینهای مریم رو ببینه...مریم کلاسورش رو برد جلو رو میز معلم گذاشت...همین که بازش کرد روش دی وی دی فیلم بود!
سریع گرفتش...دست به دست داد به بچه ها...خداروشکر اون لحظه معلم با سانی داشت میحرفید و متوجه نشد.
*یه روز غروب برف میومد...من و سارا تو ماشین نشسته بودیم...یادم نمیاد بخاطر چی دعوامون شد که داشتیم همدیگه رو میزدیم
...بعد یه خانوم مسنی کنارمون نشسته بود..برمیگره میگه:بچه ها ساکت باشین..ساکت باشین داره برف میاد!!!!!!!!
*همون روز شیفت عصر بودم.بعداز ظهرش سر کلاس بودم یه دفعه دیدم که همزمان با برف و بارون افتاب دراومده!!!
(تا این حد قاطیه)!
*هنوز نفهمیدم چرا انقد دبیر شیمی به من علاقه منده؟!تا این حد که 3 بار زد رو صورتم!!!
پارسال که دبیر مطالعاتم اینکارو باهام کرد!
بعد دبیر شیمی میگه:سیما بلا شدیا...بعد یکی میخوابونه زیر گوشم!
جدی میگم فقط منو میزنه!
امروز سر کلاسش من با نفیسه صحبت میکردم..چیزی نگفته بودم که معلم یه دفعه میگه:افرین سیما..خوشم اومد بعضی وقتا یه حرفایی میزنی که....
هیچی نگفته بودم...همه میگفتن مگه سیما چی گفته؟! یه چیزیش میشه.
بعد داشتیم ساختار لوویس رسم میکردیم...معلم میخواست جوابها رو ببینه...نفیسه کتاب رو اورد بالا..داد زدم:بکش پایین...
همون لحظه معلم میگه:بکش بالا!!!!!!
ساعت اخر تجربی ها امتحان زیست داشتن...احمدی میگه بچه ها معلم رفته توالت...حالا حالاها نمیاد...
به احمدی گفتم:برو در رو روش قفل کن که دیگه نتونه بیاد!!!!!!!
دوید رفت پایین.چون کلاس بودم...دیگه نمیدونم چی شد؟!
*چهارشنبه غروب بعد از مد کلاس ریاضی داشتیم.من و سارا رفتیم اسنک..تا برسیم مدرسه طول کشید.همینکه رسیدیم بچه ها گفتن:بیتا با یه پسره دعوا افتاد..فکش رو اورد پایین!!!
ماجرا از این قرار بود که مریم به یه پسره تیکه میندازه و میره...پسره یه فحشی داد بعد بیتا برگشت بهش گفت:دهنتو سرویس و رفت.
پسره به بیتا میگه:چی گفتی؟!
میگه:همینکه شنیدی!
پشت پای بیتا رو میزنه..بیا دعوا...
یه چی گفت که بیتا با دستش زد رو سینه ی پسره و هلش داد...
طرف دوید که بزنه زیر گوش بیتا...نتونست..چون بیتا زد رو دستش و نامردی نکرد یکی خوابوند زیر گوشش پسره!!!!!
لامصب بیتا هیکلش بزرگه..دستش هم حسابی سنگین.پسره بدبخت نفله شد رفت!

پسره همینجور که داشت میرفت فحش میداد و میگفت:تا حالا هیچکی رو من دست بلند نکرده..اونوقت یه دختر منو زده!!!
خبرش به گوش بعضی از معلم هامون رسید...حسابی بیتا رو تشویق کردن!موندم پسره با اون هیکل چه اعتماد بنفسی داشت که به بیتا گفت بیا دعوا!
حالا موقع برگشت از کلاس من و سارا و نفس باهم بودیم...نفس میگه بچه ها این همون پسره س...سارا بهش گفت:چوب خوردی؟!اها...حقته!!!
منم گفتم:کهههههههه!
*جمعه صبح امتحان داشتیم...بعد امتحان من و نفیس و سارا کرممون گرفت که بریم دنبال بلک..
ببینیم کجا میره؟!(اخه قرار بود تعدادمون بیشتر از این بشه همه از یه جا بریم ولی بلک گفت من نمیام).به سارا گفتم:ولش کن...خودمون بریم بیشتر خوش میگذره.خلاصه بین راه بی افش رو دیدیم.ضایع بود باهم قرار داشتن.
یکشنبه شد و دبیر زبان فارسیمون به بلک گفت:جمعه تو میرزمانی دیدمت!!!(با یه حالتی که با بی افت بودی)!
فرداش دبیر فیزیکمون بهش میگه:عکست رو با بچه ها تو دفتر دیدم...بلک تعجب کرد و فکر کرد مثلا معلم چی میخواد بهش بگه.
منم گفتم:مهسا فکر کرده میخواین بهش بگین تو میر زمانی دیدمت!!!!
همه زدن زیر خنده!بلک هم برای اینکه ضایع نشه گفت:هرهر...!
بیچاره انقد با حرفای من ضایع میشه...
بقیه بچه ها که تیکه بارونش میکنن!باید با همچین ادم هایی اینطور رفتار کرد.ازش نفرت دارم...بی شخصیت.
*مد کلاس داشتیم...فاطمه و مهتاب دیر رسیدن به کلاس.گفتن:بچه ها بلک با یه پسره تو کافه تریا بودن!!!پسره روز بود..بلک شب!!!(منظورش سیاه و سفیده)!
خیلی تعجب کردیم...اخه روز قبلش(اگه اشتباه نکنم)با بی افش کات کرده بودم...لامصب نذاشت عرقش خشک بشه...
فاطمه گفت من به بلک قول دادم که راجع به قرارش چیزی به شما نگم!20 مین مونده بود تا کلاس تموم بشه بلک اومد.
همون لحظه سر ضرب بیتا داد زد و گفت:سلام...خوش گذشت؟!!!!
همه مسخره ش کردیم و بهش خندیدیم.
جالب اینجاس به دبیر و نازگل میگه:کلاس تیزهوشان بودم دیر رسیدم!!!(اگه کلاس تیزهوشان میری مد دولتی چه غلطی میکنی؟!)
*از یکشنبه خبرش رسید که مدیر گفته:همه ی امتحان ها...پرسش ها چه شفاهی چه کتبی کنسله...همه دست جیغ رقص...
گفتم:مدیر رفت قشم برگشت..متحول شد!!!(مثه ما که رفتیم شلمچه و...)
بعد از 13 حالتون رو میگیره...هرروزش امتحانه.
*2شنبه بود...5:15 بیدار شدم دیدم فقط خواهرم خونه س و داره اماده میشه بره بیرون.ساعت شد 6 بابام به گوشیم زنگ میزنه...از تنبلی جواب ندادم.زنگ میزنه خونه...دعوام کرد که چرا گوشیتو جواب نمیدی؟!صد دفعه بهت نگفتم گوشیتو رو سایلنت نذار.
بعد بهم گفت:ما بیمارستانیم!!!داشتم سکته میکردم.
اروم گفتم:بابا چی شده؟گفت هیچی...
بابا چی شده؟!باز گفت هیچی...داد زدم بابا چی شدهههههههههههه؟
میگه:نگران نباش چیزی نیس.منم عصبانی شدم گوشی رو انداختم.هیچکس خونه نبود...زدم زیر گریه...داشتم میمردم فقط.
به خواهرم اس دادم و گفتم میدونی بابا کجاست؟گفت نه...
طاقت نیاوردم.به بابام زنگ زدم با گریه بهش گفتم.اخر گفت علیرضا زیاد سرفه میکرد بردیمش بیمارستان.گفتم:من خرم..نفهمم..
بچه سرفه میکنه بیمارستان میبرنش؟!!!!
بابام اینا 3 رفتن 9 شب برگشتن!بچه بغل مامانش.چشمای زن داداشم قرمز خون...معلوم بود کلی گریه کرده.بابام اشاره میکرد چیزی بهش نگین...
از بابام پرسیدم گفت:صبح میخواستن برن بیرون تو سماور جرم گیر و اسید میریزن...ساعت 2 که میان خونه یادشون میره که تو سماور اینو ریختن...تو همین اب میریزن.
میگه چون بچه گرسنه ش شده بوده...شیر خودش رو بهش داد ولی چون بچه زیاد گریه میکرد عجله ای بهش شیرخشک رو داد و خورد!
علیرضا شیر رو میخوره و بیهوش میشه!
زن داداشم تعجب میکنه چرا شیرش اضافه کرده!بقیه ش رو میخوره و میبینه بله مزه ی تلخی میده و بچه چطوری اینو خورده!بابام میگه:بچه بیهوش بغل من...مامانش گریه...من تو شوک نمیدونستم کدوم رو بگیرم...
رفتیم بیمارستان...دکتر گفت هر نیم ساعت فقط بهش شیر بده ببین عکس العملش چیه؟خلاصه چند بار اوغ زد...خداروشکر ادامه دار نبود وگرنه...
الان حالش خیلی بهتره...به دوستام گفتم:همه ترسیدن!
حتی اون کسی رو فکرش رو نمیکردم طرفم بیاد(چون باهاش قهر بودم)...کلی بخاطر علیرضا ناراحت شد(طبیعتا بخاطر بچه..نه بخاطر من!)
*چند شب پیش خونه ی تهمینه شون بودیم.چون باباش از مکه اومده بود.با بابا و مامانم و خواهرم رفتیم.2 ساعت طول کشید تا برسیم خونشون...تهمینه و مامانش 10 بار زنگ زدن چرا نمیاین؟!
انقد خونواده ی مارو دوس دارن..دلشون میخواد 24 ساعت اینجا باشن.قبل از اینکه پوریا در رو باز کنه.یه سوتی دادم.واحد روبروی خودشون رو دیدم گفتم بابا این واحد خونه ی ایناس...سرم رو برگردوندم دیدم پوری هرهر داره بهم میخنده و مسخره م میکنه!
تا بابام رو دید دیگه نخندید!
رفتیم داخل...اول که باباش اومد.تهمینه هنوز نیومده بود...یه دفعه دیدم از تو راهرو صدای تهمینه میاد و میگه:اخ جون شیرینی!
یه دفعه چشمش افتاد به بابام خجالت کشید(چون با تاپ رو شلوارک بود!)ا
صلا متوجه نشد که ما اومدیم!یه خورده هم شکمو تشریف داره برای همین وقتی شیرینی هارو دید قند تو دلش اب شد!یکم پیششون نشستم بعد رفتم تو اتاق تهمینه.یه همستر داره که اسمش سی سیه.
دست خواهرم بود و برد که به بابام نشون بده...حالا بابام شروع کرد که اصل و نژاد این همستر رو توضیح بده!من از همستر میترسم...تهمینه دستش گرفته بود افتاد دنبال من!من بدو...این بدو...از یه طرف خواهرم و پوری تشویقش میکردن!
خلاصه خونه رفتیم.تو ماشین خواهرم میگه:اقای محمدی همه ی امارت رو دراورد!میگه:سیما کدوم مدرسه میره؟که تهمینه رو همونجا بفرستم.رشته ش چیه؟و...
میگفتن:جو خونواده ی شما خیلی خوبه...میخوام تهمینه بیشتر با شماها باشه.
اقا ولیمه داشتن به زور بهم میگفتن پاشو بیا...
همین تهمینه اینا.من 8 شب رسیدم خونه دیگه کی وقت داشتم حاضر شم؟!پشت سرهم زنگ میزدن که همه باید بیان!
خب الان دیگه باید راجع به خوانواده ی تهمینه براتون بگم:گفتم که عقد دختردایی مامانم بود...دخترداییم شده زن باباش.مامان تهمینه 3 ماهه پیش بعد از 20 سال زندگی از شوهرش جدا میشه و با یه اقایی جوون تر از خودش ازدواج میکنه!
حیف این زندگی نبود؟شوهر به این خوبی...از نظر مالی که کم نداشت.فکر اینده ی بچه هاش رو نکرد؟!
برای خواستگاری از پدرومادرم اجازه گرفتن...چون بزرگترشون اونا بودن.دخترداییم هم یا رضایت کامل قبول کرد به با این اقا ازدواج کنه.با اینکه قبلا ازدواج نکرده بود و میدونست طرف 2تا بچه داره!فقط 5 سال با شوهرش اختلاف سن داره.انقد بهم میان...من که از خوشحالی اشک شوق ریختم.ایشاا... خوشبخت بشن.
بچه ها هم اون مادرشون بدشون اومده.برای همین باباش میخواد بچه هاش بیشتر با ما اشنا بشن.همین الانش تهمینه میگه:حتما اخرهفته ها باید خونه ی عمه جون بریم.(منظورش خونه ی ماست.من که میدونم بخاطر شیرینی های مامانم میگه!)
*تولد فائز بود.قبل از اینکه خونشون بریم با خواهرم و سارا بازار رفتیم.میخواستیم بریم نمایندگی برای دوربین.اقا میگه:خانوم شما چقد دیر اومدین؟دوربین رو فروختم رفت!!!
من و بچه ها کپ کردیم!
خواهرم گفت: یعنی چی اقا؟کی گفته دوربین رو بفروشین؟
برمیگرده میگه:مگه شما خانم طیبی نیستین؟گفتیم:نه.گفت ببخشید...اشتباه گرفتم.
اخه این خانم طیبی گفته بود دوربینم رو خیلی زود بهم تحویل بدین.الان سه ماه گذشته ولی هنوز نیومده.منم گفتم برای اینکه تلافی کنم وقتی اومد یه حال اساسی ازش بگیرم!
ما شدید عصبانی.میخواستیم خفش کنیم.
کلی عذرخواهی کرد و گفت چندروز دیگه بهتون تحویل میدم.تو دلم گفتم باید به غلط کردن می افتادی...وگرنه ازت دوربین میساختم!
مثل موش ابکشیده ی خونه ی فائز رفتیم.اشتباهی ساختمون کناری رفتیم.به سارا گفتم:تابلو رو بخون...سعدی خونه ی ایناس.میگه نه..اینه.
به فائز زنگ زدم ببینم طبقه چندمه؟رفتیم بالا.همه جا بنر زده بودن.تبریک به اقای فلان و...!
گفتم سارا اسانسور اینه نداره...در خونه قهوه ایه.در نهایت برای اینکه بهش ثابت کنم...پشت درشون یه کاغذ چسبیده که نوشته:خواهشمند است..خواهشمند است...خواهشمند است..خواهشمنــــــــــــــد است زباله ها رو در سطل زباله بیاندازید!!!
این کاغذ پشت در نبود.بالاخره رفتیم همون سعدی.فائز هم دم در ایستاده بود کلی بهمون خندید.با بچه ها اسنک خوردیم.
دستشون درد نکنه!
سحر رو فرستادیم خونش.سه نفری کلی رقصیدیم.جای هرکس که نبود خالی!بحث شده بود امشب خونه ی کدوممون بمونیم؟من گفتم:بابام که نیس.فقط خودمونیم.اگه خونه ی ساراشون بریم نمیتونیم زیاد سروصدا کنیم.
بالاخره شد خونه ی ما.
11 رفتیم خونه ی ما.علیرضا هم بود.
کلی خوشحال شد...چون دختر دوروبرش زیاد بود!
کلی باهاش بازی کردیم.
بعدش کلی رقصیدیم...جیغ کشیدیم.واسه اینکه عروسی خواهر فائز 9 فروردینه.ماهم باید بترکونیم دیگه.
انقد دلم عروسی میخواست.ما هی جیغ میکشیدیم علیرضا میترسید!بالاخره بردیمش تو اتاق.
تا 4 صبح بیدار بودیم.من از خستگی پلک هام سنگین شده بود..فائز میگفت شماره بده مخ کار بگیریم!
چند تا شماره بهش دادم...2 نفرشون از خواب بیدار شدن.
به فائز گفتم الان هیچکدوم جواب نمیدن...صبح کلی فحش بارمون میکنن!بیدار شدیم فائز میگه بهش چی بگم؟گفتم:بگو واسه اذان صبح میخواستم بیدارت کنم!!
درود خدا برتو باد برادر!
پسره میگه:چقد زود بیدارم کردی.گفتیم بچه ی مشهدیم و...افتاب زودتر طلوع میکنه!!!
خلاصه غروبش رفتیم خرید.میخواستم مانتو بخرم.هرچی میپوشیدم یه مشکلی داشت...یا کوتاه بود..یا تنگ بود...یا استینش کوتاه بود یا...
ولی بچه ها اولین مانتویی که پوشیدم خیلی ناز بود...
انقد بهم میومد.قهوه ای سوخته..مامــــــــان.خواهره زد تو ذوقم:سیما کوتاهه...شلوارلیت تنگه زشته.یعنی از حرص داشتم میترکیدم.
همه میگفتن بهم میاد.بعد میگه:گشت بهت گیر میده.گفتم:طرف هیچ مشکلی نداشته باشه باز بهش گیر میدن.چ برسه به این!
خلاصه رفتم یه مانتو گرفتم.بدک نیس.رنگش اجریه..مدلش هم قشنگه.ولی دلم پیش اون مانتواس.
چند تا خرید دیگه کردیم...فائز رو رسوندیم و رفتیم خونه.
دیروز هم با سارا و خواهرم رفتیم لباس مهمونی خریدیم.هفته ی قبل اینو دیده بودم سارا میگفت زشته و فلانه.
خودش دیروز میگه نه خیلی نازه.
اخر 2 تا مثل هم گرفتیم.اتفاقی شلوار لی و شالمون یجور شد!!!
خواهرم اومد و چند تا عکس ازمون گرفت.یکی از عکس های خودم رو خیلی دوست دارم.
شب خونه ی سارا موندم.3صبح خوابیدیم.12:30 ظهر از خواب بیدار شدیم.
چند بار باباش زنگ زد به خونه جواب ندادیم!دیگه اخرین بار..این دختره که بلند نمیشه..من رفتم گوشی رو برداشتم!4 بعداز ظهر هم ناهار و بعدش با خواهرام بیرون رفتیم.من و سارا از بس ابروریزی کردیم خواهرام جدایی از ما راه میرفتن!!!
یه برج ایفل هم برای اتاق سارا خریدیم.منظورم تابلوس!خیلی خوشگله.ماهی رو میدادن 10 تا هزار!!!چندتا لباس و خرت و پرت خریدیم و برگشتیم خونه.چقدر شلوغ بود.اعصاب ادم خورد میشه.
هفت سین اماده س.عه...تازه یادم اومد تخم مرغ هارو درست نکردم!تا صبح وقت زیاده.همه بیدارن بجز خواهرم.علیرضا هم تا الان اینجا بود.راستی اهنگ بروبکس رو تی وی گذاشته بود!
علی ما که عاشق این اهنگه.
راستی دوربین هم درست شد.مرتیکه گفت 45 میگیرم.اخر 65 گرفت!
چرا حرص میخورم؟!من که پولشو نمیدم!
عیدتون مبارک
...ایشاا....سال خیلی خیلی خوبی براتون باشه.
پر از شادی..برکت..از همه مهمتر سلامتی(که من راجع به این قضیه همیشه نگرانم).هرجای زیارتی رفتین...التماس دعا دارم.
قربون همتون


دلم میخواد راجع به اربعین بگم:(پست بعدیم اماده س...درسته این یکی قدیمیه ولی دوس دارم باشه)
میدونین که مامانم هرسال این روز اش رشته درست میکنه.شب قبلش دسته بیل اومده بود خونمون.چون دارن یه سری تغییرات میدن تو خونشون...خونشون خیلی سرده خوابش نمیبرد اومد خونه ی ما.فکر کنم امتحان هندسه داشتیم.چون فرداش خیلی کار داشتیم مجبور شدیم شب درس بخونیم.حالا 4 نفر تو یه اتاق دارن خر میزنن...یه مزاحم میاد تو...بعد از کلی تعریف از من و سارا میگه:یه بریک بزنین یه فیلم میخوام براتون بذارم:
فیلم شب یلدا بود.خونواده ی خاله م و دختر دایی هاش با چند تا خونواده ی دیگه رفته بودن ویلای یه بنده ی خدا...اینا هم مسخره بازی شون گل میکنه و لباس های محلی میپوشن.ماجرا از این قرار بود:پسرخاله م و پسردایی م اومده بودن خواستگاری دختر داییم.(پسرخاله م بابای اون بود)اگه بخوام دیالوگ هارو بگم طول میکشه.ادای این خونواده های روستایی رو درمیاوردن با لهجه های مازنی.انقد منو بچه ها خندیدیم که حد نداشت.من که از بس خندیدم شکم درد شدم. به ساسان کلی فحش دادم...فرداش حسابی جبران کردم.کلی سربه سرش گذاشتم.یعنی ادم به دلقک بودن این دوتا تو عمرم ندیدم.دختر خاله م هم کم نمیذاره! با چه قیافه ای پیش شوهرهاشون رفتن... اقا امید و مهرداد هنگ کردن وقتی خانومشون رو دیدن.تا این حد که اصلا نشناختنشون!(چون گریم داشتن)
فرداش شد.نمیدونم چه عادت بدی دارن این اطرافیانم که حتما باید مثه...منو از خواب بیدار کنن!این زن داداشه اومد رو علیرضا رو انداخت بغل ما.بیدار شدیم و دسته بیل هنوز خواب بود.بعد بچه رو انداختم بغلش و بیدار شد!کم کم خاله م و بقیه فامیل هامون اومدن.
نفهمیدم چرا مامانم امسال واسه اش 60 کیلو ماست گرفت!!!هرسال فقط یه دیگ بزرگ اش میپخت.امسال علاوه بر اون 3تا دیگ دیگه کوچیکتر از اون درست کرد!فکر کنم بخاطر فامیل های عروس جدیدمون اینکارو کرد.
منم با نذر و نیاز و اش رو بهم میزدم.همسایه هامون عادت دارن اگر جای دیگه دعوت باشن اول میان پیش ما اش رو میگیرن و بعد میرن!منو بچه ها اش رو پخش کردیم.دیگه رسید به بقیه ی فامیل ها و دوستامون که باید با ماشین میبردیم.تقسیم بندی هارو مامانم به داداشم داشت گفت.
خاله م گیر داد من حتما باید ثمر و ایزل رو ببینم.بهم گفت ضبطش کردی؟گفتم اره.گفت باشه برا بعد.چون بچه ها داشتن یه چی دیگه میدیدن بیخیال شد.خاله م خیلی خوب ادای علی رو درمیاره!میگه:خدا لعنتت کنه ایسان!!!خیلی میخندیم.
حین همین خنده ها...پسرخاله اومد.با اون کلاه مسخره ش!هرچی عکس از بچگی م دارم با این پسره س.خوششون میومد ما رو کنارهم بذارن.ولی خیلی بچگی هامون شبیه همدیگه س!انگار خواهر و برادریم.
نزدیکای 5 همه رفتن.بعدش عمه م اومد.امسال نامردی کرد و دیر خودش رو رسوند.چون کار داشت و...بهش گفتم:عمه جون یکم بیشتر طول میدادی؟!هنوز اش رو نپختیم!
قرار شد از سال دیگه برنامه اربعین یه تغییری بکنه.اگه مراسم روضه خونمون باشه بهتره.هم ثوابش بیشتره هم ما واسه بردن نذری خسته نمیشیم.
دیگه از کجا بگم؟!امتحان ها بد نبود.تنها نمره ی افتضاح فیزیک بود.من و بچه ها که با تقلب ها ترکوندیم..
واسه کارنامه این اولین سالی بود که بخاطر معدلم چیزی بهم نگفتن.ولی من اصلا از نمره هام راضی نبودم.وقتی دفاعی بهم 14 میده..بابت هر یه نمره 0/6 کم میشه دیگه چه انتظاری هست؟!ولی از ریاضی و شیمی راضی بودم.یه اشتباه بزرگی که کردم این بوده که عمومی هارو کم خوندم تخصصی هارو بیشتر..حیف شد.
راستی کلاس من و سارا جدا شد.بعد از 10 سال.ولی اشکالی نداره.جنبه مثبت قضیه رو ببینم بهتره.مثلا در روز 10 دفعه بهم زنگ نمیزنیم!(در این مورد کمک مالی شده به پدرهامون!).فقط اخر هفته ها باهم هستیم.معمولا خونمون میمونه.
یه شب همه دور هم بودیم.خیلی دلم میخواست سارا پیشم بمونه. ساعت 12 شد بابای سارا اومد دنبالش.بعد چند دقیقه بعد سارا بهم گفت سیما بابام اجازه داد بیام اونجا؟منم گفتم بیا ولی با کلید خودت در رو باز کن...داداش کوچیکه میخواست بخوابه گفتم یه چند دقیقه صبر کن.گفت چیه میخوای چیزی بیاری بخوریم؟! یه دفعه در باز شد.همه گفتن این از کجا اومد؟داداشم بهش میگه از دیوار پریدی؟!والا از تو بعید نیس!گفتم:نه بابا...کلیدم گم شد یکی دیگه برای سارا هم زدم.اینکه همش اینجائه...یه کلید هم داشته باشه.داداشم میگه:سارا!زن من کلید این خونه رو نداره...!خلاصه اون شب موندگار شد و....
موقع امتحان ها که اکثر درس هارو باهم خوندیم.شب ها میموند خونمون.یه شب جالب بود:ساعت 12 میاد خونمون.فرداش بینش امتحان داشتیم.از صبح تا شب هیچکدوم لای کتاب رو باز نکردیم.چون میدونستیم هماهنگه و سوال ها اسونه. نزدیکای 4 صبح کتاب رو 2 دور خوندیم.بعد گفتیم چیکار کنیم؟نشستیم و عشق ممنوع دیدیم.ساعت شد 5:15.چشممون داشت درمیومد.خوابیدیم.حالا این بشر هم کرم.هی منو میزد.من اعصابم خورد شد رو تخت با بالشت و لگد همدیگه رو زدیم!حقشه....یکی میزد دو تا میخورد.یه 45 مین چشم روهم گذاشتیم.بعد بیدار شدیم مامانم سارا رو میبینه!با تعجب زیاد میگه ساراجون تو کی اومدی؟گفت همون موقع که شما خوابیده بودین.ساعت 12!!!
دیشب خواهرم میگه:سیما تو خواب هذیون میگفتی!گفتم:خب.....سرخ و سفید شدم.نکنه گاف چیزی داده باشم...میگه:هی میگفتی سارا بیاد پیشم بخوابه!گفتم خدا رو شکر سوتی ندادم.
ترم دوم شروع شده و دارم بکوب میخونم.از وقتی سارا رفته خیلی شیطون شدم.خیلی تو کلاس شلوغ میکنم.کم مونده بود برم از کلاس بیرون!یه بار بیتا رو تخته نوشت:از بد..از خوب..بیتا مثه بچه ابتدایی ها میگه:سیما اگه دست به سینه بشینی اسمتو از خوب مینویسم!منم اینکارو کردم.بعد معلم ریاضی میاد و تخته رو میبینه...اسم و فامیلم نوشته شده بود دیگه.معلمم میگه سیما کی بود؟!گفتم مـــــــــــن!میگه:کی تو؟تو از خوبی...پس بقیه باید برن بمیرن که!!!تو که خیلی سر کلاس من خیلی شیطونی!
امروز سر کلاسش نگین به من و عارفه ساندویچ داد...به مرز خفگی رسیده بودم...معلم داره درس میده نگین محکم پشتم میزنه!همون لحظه ناظم میاد تو با عارفه کار داره!عارفه هم با دهان پر میره بیرون!
چند هفته پیش اومدن امار گرفتن که چند نفر میان شلمچه.ما تو مد 4 تا کلاس دوم داریم..یه تجربی و انسانی..2تا ریاضی.بچه ها ریاضی تعدادشون زیاد بود.تجربیهای خرخون از 33 نفر 15 نفر ثبت نام کردن بقیه میگفتن درس داریم و ...گذشت فرداش گفتن سهمیه بندی شده 25 از کل دوم ها میتونن برن!ماعصبانی...کم مونده بود در دفتر از جا کنده شه!
همه دوم ها ریختن سال پایین.اول که مدیر نبود بیخیال شدیم.زنگ که خورد همه هجوم اوردن پایین.بچه های انسانی در وصف شعر و شاعری شعار میدادن:تجربی های بی حیا رها کنید شلمچه را!یکی به در کلاس تجربی ها یکی به در دفتر چسبوندن.چند نفر جلوی در دفتر نشستن نه کسی میتونست رد شه نه کسی بیاد تو!با پیشنهاد خودم و یکی از بچه ها گفتیم همه ردیف رو زمین بشینین تا مدیر بیاد!معلم ها خیلی بخاطر کار ما خندیدن.اول ها که مات و مبهوت به ما نگاه میکردن!(خداییش خیلی پرروییم)!
هیچی اقا 18نفر از تجربی و 7 نفر از انسانی ها رفتن.ما انقد نفرینشون کردیم.چشم دیدنشون رو نداشتیم.از شلمچه برگشتن.اکثر قیافه ها داغون.میگفتن ماشینشون 2 بار تو راه خراب شد.چند نفر از سعدی مسموم شدن!یکی از یه مد دیگه نخاعش ضربه دید!!!کلی بلا سرشون اومد...
4 شنبه مدیر اومد کلاسمون و گفت:بچه ها پایه هستین جنوب بریم؟!ما گفتیم اره چرا که نه!
خلاصه امار 2 تا ریاضی هارو گرفت.چند روز پیش یکی از دوستام از دوره راهنمایی رو دیدم و گفت چرا شلمچه نیومدین؟دوستاتون بودن.خیلی اذیتمون کردن.گفتم:مارو ادم حساب نکردن!
برای مشهد هم ثبت نام نکردم...یه بار با دوستام رفتم کافیه.پارسال بچه ها رفتن تعریفی نداشت.
چهار شنبه شب جشن عقد دختردایی مامانم بود.حالا مریم با کی ازدواج کرد.با برادر زن عموی زن داداشم!فامیل تو فامیل شد.همه چی زیر سر مامان من و عموی زن داداشم بود.ماشاا...انقد بهم میان که حد نداره.سراغ جزئیات نمیرم باشه برای بعدا.حین پست های بعدی توضیح بیشتر راجع به خونواده ی این اقا میدم.خلاصه من و سارا و خونواده رفتیم.منم طبق معمول بساطم رو بردم.نشستیم و چاخ سلامتی با فامیل ها.همینجور داشتم نگاه مینداختم زن دایی مامانم بود که دقیقا کنار زن داداش بابام نشسته بود.همون به اصطلاح زن عموم...اه...اه...دیگه تکرار نمیکنم.من اصلا بهش سلام نکردم.سی دی خودشون که به درد نمیخورد.اهنگ های خودم رو گذاشتم.همه اومدن وسط!چون این خانم اونجا بود دوس نداشتم جلوش برقصم.مریم جون ناراحت شد.با خودم گفتم شادیم رو بخاطر ادمی که ارزش نداره خراب کنم.اومدم وسط و مجلس رو گرم کردم.کلی دست و جیغ ...ولی اگه دی جی میشدم خیلی حال میدادم به بقیه!برم نه؟!!!!
داماد خیلی جنتلمن بود...به قول خودمون از خوش تیپی گند میکرد!بعد گرفتن عکس ها رفتیم خونه.چون فرداش امتحان داشتم و ساعت 12 شده بود.حالا خاله م اصرار پشت اصرار که سیما بمونه.میگفت دیشب کلی زدیم و رقصدیم بعد بیرون رفتیم برف بازی کردیم.همینجور حرف میزد که منو تحریک کنه!خلاصه خونه رفتیم.
دوباره برف اومد.این دفعه به نسبت بیشتر بود.مامانم و داداشم اینا برف و با شیره ی ازگیل میخوردن!من برف خالی رو بیشتر دوس دارم.
اولین شبی که برف اومد.سارا خونه ی ما بود.داشتیم دستنبد درست میکردیم که بابام اومد و گفت بچه ها برف.یکم تو سر و صورت هم زدیم و رفتیم داخل خونه.
علیرضا جون هم 2 تا دندون پایینش دراومد.خیلی شیرین شده.بابا و مامان رو تا حدی میتونه بگه.و اینکه دوباره با مامانش قهرم.چند هفته پیش رفتم پیش داداشم که ازش شارژر بگیرم.سلام کردم و بهم گفت سلام دختر بی ادب!متوجه بی ادبش نشدم.چند دقیقه گذشت و بهم گفت تو چی به این گفتی که 2 روزه ناراحته؟گفتم:دیروز که کلی باهم خندیدم و مشکلی نبود!چی میگی؟بهم میگه:مناسب سنت صحبت کن.من به زن داداشم گفتم:نمیدونم چیکار کردم که اینجوری برای این تعریف کردی.اگه با من مشکلی داری..رک بیا به من بگو چرا به داداشم میگی که اعصابش بیشتر بهم بریزه..تو که میدونی این حساسه.
به خدا این یه مشکلی داره.یه دفعه فازش میگیره.برای چی بخاطر کاری که نکردم باید معذرت خواهی کنم؟!
رفتم خونه.برای خواهرم تعریف کردم و گفت اشکال نداره.اون موقع مریم خونمون بود.رفتم تو اتاق و گریه کردم.مریم که رفت.یه دفعه تو جمع گفتم:اخه مگه من چیکار کردم؟چرا اینطوری رفتار میکنه؟فقط بلده اشک منو دربیاره.من دردم از اینه چرا میاد به داداشم میگه..یعنی واقعا انقد رو نمیفمه شوهرش ناراحت میشه.چرا همش میخواد بین ما فاصله باشه.بابا شوهرش واسه خودش.انقد گریه کردم نفسم بالا نمیومد...خیلی خیلی ناراحت شدم.
من هیچ وقت سعی نکردم باهاش بحث های طولانی بکنم.چون داداشم خیلی ناراحت میشه.فقط نمیفهمم چرا به داداشم فشار میاره.چرا نمیتونه یکم روابط اجتماعی داشته باشه..خودش مشکل خودش رو حل کنه.هیچ وقت دوس نداشتم کاری بکنم که داداشم ازم ناراحت شه.
سیــــــــلام.....خوفین؟خوش میگذره؟شرمنده این پست واسه 2 ماه پیشه.ولی دلم میخواد براتون تعریف کنم.
میخوام ماجرای تولدم رو بهتون بگم..فقط قبلش لازم به ذکر که:تولد خواهر بزرگم 3 دی و من 17 دی ام.ماهم تولدمون رو شب یلدا میگیریم.ولی یه جشن کوچیک هم تو روز تولد هم داریم.
یه هفته بود که همه درگوشی صحبت میکردن و منم از کنجکاوی درحال انفجار بودم!
خاله برگشت به مامانم گفت:همه شب یلدا رو انداختن جمعه شب...مامان منم چون گفت خاله اینو گفته ماهم باید اینکارو بکنیم!
از یه طرف امتحان ریاضی داشتم و شب شلوغ میشد نمیتونستم درس بخونم.خلاصه داداش های منم دررفتن و خونه ی مادرزنشون مهمونی...
من به زن داداشم گفتم کیک تولد امسالم رو تو درست کن.به مامانم گفتم هرچی وسیله میخواد بهش بده.حالا خواهر من یه دفعه میره کیک سفارش میده بدون اینکه بره به ما بگه.
منم گفتم الان زن داداشم ناراحت میشه و...خداروشکر اصلا به روم نیاورد.
غروب 5شنبه با خواهرام و داداشم بیرون رفتیم.اول که رفتیم کیک رو بگیریم.خواهره هم حرص میخورد.
کیک رو به موقع نیاوردن.انداختیم 8 به بعد.
بعدش پرند رفتیم.یه بافت دیدم.انقد خوشگل بود
...انقد خوشگل بود که حد نداشت.
خیلی از مدلش خوشم اومد.متاسفانه کوتاه بود و خواهرم شروع کرد به فتوا دادن!
خیلی دلم میخواست بافت بخرم..یه نفر نشد بهم بافت کادو بده.همش لباس مهمونی!
یه چندتا چیزمیز گرفتیم!داداشه ادیش منتظر بود که بیایم.با علیرضا اومده بود.علیرضا واکسن زده بود تب کرده بود..مامانش ظهر عصبانی..باباش نگران..خداروشکر بخیر گذشت.رفتیم خونه.
سارا که گفت من نمیام.این خانوم فکر کرد فقط تولد خواهرمه!
نمیدونست تولد منم هس!با بابا و مامانش بحث کرده بود..خودش هم مریض بود..حوصله نداشت.از لج مامانه بست نشست تو اتاقش.
چندبار بهش گفتم با بابات صحبت میکنیم.گفت نه.بهش اس دادم و گفتم:یعنی تولد من نمیخوای بیااااااااااااااااااااااای؟!!!!!بای.
خیلی ناراحت شدم.میخواستم باهاش قهر کنم.
نزدیکای 9 شد که مامانش زنگ زد و با خواهرم دردودل کرد.حالا خواهرم نه گذاشت نه برداشت میگه:دقیقا سیما هم اینطوریه...
من چقد حرص میخورم و...
بالاخره سارا اومد.تا من اماده بشم و داداشم اینا بیان ساعت شد 11 شب!
پسره از حمام درنمیومد.ما شروع کردیم به خوردن.
من نمیدونم چرا وقتی این 2 تا داداشام باهم میوفتن انقد شیطون میشن؟!
هرچی به ذهنشون میرسه میگن.داداشم گفت:سارا رو نیار من ابروریزی میکنم.
گفتم جمع خونوادگیه ساکت شو.
بابای علیرضا سفارش پاستیل داده بود.یه دفعه سارا اروم بهم گفت:سیما پاستیل...
یکی رو بردار و یه جا بذار.داداشم روبرومون نشسته بود.متوجه شد که منظورمون چی بود.
حالا هرچی به بچه ها تعارف میکرد روش سمت یخچال بود!
یه دفعه که حواسش نبود رفتم سمت اشپزخونه.ما کلا عادت داریم برای پاستیل دعوا کنیم.شان نزول این دعوا از شب یلدای پارساله که واقعا نهایت مسخره بازی رو دراوردیم.
خوردنی ها تموم شد.ماشین علیرضا رو اوردم.داداشم بچه بازیش گل کرد واز اول که خریدیمش با بوقش ور میرفت.
از دور مثه بچه ها:توروخدا...توروخدااااااا..یکی..یکی...بزنم!
شروع کردیم به عکس گرفتن.هرکی جدا و بعد دسته جمعی عکس گرفتیم.یه عکس رو دلم میخواست خونوادگی فقط بچه ها با بابا و مامان باشن.
حالا بعد جشن داداشم میگه این کارت درست نبود که گفتی فقط بچه ها باشن.گفتم چه ایرادی داره؟یه دسته جمعی گرفتیم این هم روش.
بعد کیک رو اوردیم...اهنگ هم همینجور واسه خودش میرفت!
(کجا؟!).خواهرم کل شمع هارو خودش فوت کرد!بازم شمع رو روشن کردم باز خودش فوت کرد!
بیخیال شدم.
رسید به قسمت مورد علاقه م.هدیه ها...
اول هدیه ویژه بود به خواهرم..بعد من و...کادوها عالی بودن.
خصوصا قسمت پول!
خلاصه اون شب همه به هم کادو دادن.حتی خواهرم با اینکه تولدش بود به همه کادو داد! انگار که کریسمس باشه!
یکی از هدیه های داداشم جوراب بود!برمیگرده میگه:زمستان امسال با جوراب های عمه!
این قسمت جشن رو خیلی دوست دارم:
بعد که همه کادوها تموم شد.خواهرم منو سارا رو صدا کرد.گفت این اخرین هدیه س.
همینطور من سارا کاغذ کادو رو باز میکردیم اخرش به یه جعبه ی کوچیک رسیدیم که فقط توش یه کاغذ بود..نوشت:
1-هه..هه..هه..!!!فکر کردی به همین سادگی کادو میدم دستت؟!
باید بگردی دنبالش.کارت هارو دنبال کن.برو تو اتاق خودت.توی میز تحریر رو ببین.
2-سلام..سیما جون.چه عجب سری به ما زدی!
دنبال کادوت اومدی؟!میگم درحالت عادی سراغی از ما نمیگیری!
شوخی کردم.تولدت مبارک.
حالا پشت سرت رو اینه رو نگاه کن.
3-ما وسایل ارایش و گوشواره ها و...از اینکه هر روز به ما سر میزنی خوشحالیم.تولدت مبارک.حالا زیر بالشتت رو نگاه کن.
4-سلام سیما جونی.تو از 24 ساعت..25 ساعتش رو با منی!!!
میدونی چقد دوست دارم اما تو منو بیشتر دوس داری.
چون ازم دل نمیکنی.البته نه فقط واسه خوابیدن!واسه درس خوندن رو تخت ولو میشی!تازه هرشب سینمای خانگی هم داریم.
حالا برو رو میز کامپیوتر رو ببین.بوس
5-سلام سیم سیم جونم..کامنت یادت نره!!!.امیدوارم 120 ساله بشی.به امید سرعت بالای نت.
خسته که نشدی؟ها؟!!!تازه به نیمه ی راه رسیدی.حالا زیر تخت رو ببین.
6-من نقش پیام بازرگانی رو دارم..میخوام بهت بگم تولد..تولد..تولدت مبارک...اینکه برو اتاق روبرویی.سمت کتابخونه.طبقه پنجم از پایین.صفحه ی1415 کتاب انتگرال و دیفرانسیل 3 رو باز کن!
7-سلام بر ریاضی دانان کوچک.
میخواستم برای تولدت یه کار هیجان انگیز انجام بدم و زنگ بزنم به دبیر ریاضی تون و بگم:(حالا یه چیز گفت)اخرش میگه:برو تو اتاق خودت...ببعی کارت داره.
8-این یه سال که پیشت بودم خیلی بهم خوش گذشت...بعضی شبها هم که تو بغلت میخوابیدم.حالا میخوام بهت بگم تولدت مبارک و یه هدیه دارم برات که یه ربطی به من هم داره.
برو پیش علیرضا باهات کار داره.بوســــــــــس.
9-شلام عمه جون جونی...
تفلدت مبارک.از اونجایی که من اوچول ام و هنوز نمیتونم حرف بزنم پس مینویسم برات که خیلی دوست دارم!!!
عمه گفت امشب میخوایم تورو سرکار بذاریم و اسکلت کنیم!
ولی من که توچولم...وقتی بزرگ شدم همه باهم مخت رو کار میگیریم.
خیلی دوست دالم.بازم تولدت مبارک...اینم کادوت.

به زور از دستش گرفتم!
وقتی شیپ رو دیدیم من و سارا کلی تعجب کردیم.
گفتم این همه کادو پارسال گرفتم.دقیقا همین شیپ رو باید سایز کوچیکش رو میگرفتم؟!!!سارا هردوتا شیپ رو اورد و گفت:بالاخره بعد یه سال زایید!
خیلی خندیدیم.گفتم:پس باباش کو؟داداشم میگه این مریم مقدسه!
بعد بابای علیرضا میگه نه این شیپ مقدسه!!!!
خواهرم هم دقیقا از کارت همت گرفته بود!
خلاصه بعدش ژله رو زدیم.پشت سرهم ژله رو تکون میدادیم و میگفتیم:این زن منه!!!
(کارتون هیولا علیه بیگانگان)
خیلی خیلی خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی شب خوبی بود.
جای هرکس که نبود خالی.حسابی ترکوندیم.
(ولی بد اسکل شدیما.
من و سارا داشتیم دنبال کارت ها میگشتیم.حالا تعقیب هم میکردن و فیلم میگرفتن از ما)!
سلــــــــــــــــام.خداروشکر 5روزی تعطیله...این پست رو خیلی وقت پیش نوشتم...ولی چون خاطره س و میخوام بمونه مجبورم بذارم...
این داداش کوچیکه ماهم ازدواج کرد.شرش کم...!
بالاخره 5شنبه شد و عقد اینا...منم 8:30 بیدار شدم.شب قبلش که اصلا وقت نداشتم...فقط تونستم سی دی بزنم و رم رو خالی کنم.بابای علیرضا هم بود و12 رفت خونش.به مامانم میگه:مامان بذار برم فردا میخوام عروس نه ببخشید داماد رو ببرم ارایشگاه!
با داد مامانم از حمام بیرون اومدم!خیلی دیر شد.چون قرار بود عاقد 12:30 اونجا باشه و برای ناهار واحد خواهرش دعوت بودیم.
نیم ساعته موهای خودم و خواهرم رو اتو کشیدم.خیلی عجله داشتیم.یه دفعه چشمم به داداشم افتاد.خیلی تغییر کرد.خیلـــــــــــی.فقط نشستم زمین و خندیدم.
خیلی ناز شده بود.ابروهاش رو مرتب کرده بود!موهاش هم فشن!گریمش کرده بودن! گفتم:تو خوشگل بودی و ما نمیدونستیم؟!احیانا ارایشگرت زن نبود؟!
برای فیلم بردارمون یه مشکلی پیش اومد نتونست بیاد...جایگزین هم نداشت.بازهم فیلم گرفتن بامن بود.
من و داداشم رفتیم که زن داداشم رو از ارایشگاه بیاریم.
رسیدیم.از عروس و داماد کلی عکس گرفتم.وقتی داداشم بوسش کرد یکم گریه گرفت.از حسودیم نبود..بخاطر اینکه ازدواج کرده.اخه یادش میوفتم چقدر همدیگه رو اذیت میکردیم.در عین حال هوای هم رو داشتیم ولی بحث هامون تموم شدنی نبود...من که خوبه...عقد بابای علیرضا بود داداشم گریه ش گرفت.هرچی باشه بچه ی اول و پسره.ماهم حس دلتنگی میکردیم دیگه.
ناهار که تموم شد برو که عاقد اومد.خلاصه میگم: تو عقدنامه و دفتر ثبت داداشم اینا 47 تا امضاء زدن!خدایا حالا عاقد شروع کرد به عربی صحبت کردن...مگه ول میکرد؟!همه همدیگه رو نگاه میکردیم.داداشم کنارم بود:اقا یکی اینو ساکتش کنه!یکی نیس که ترجمه کنه همینجور گازش رو گرفته داره میره!
اخرش هم عاقد مولودی خوند.حالا همه دست...دستا کجاست؟!
بعدش شروع کردیم به بزن و بکوب.خواهرم علیرضا رو بغل کرده بود باهاش رقصیدم.هروقت علیرضا اهنگ لیلی قیصر رو گوش میده خیلی باهاش حال میکنه.
دیگه انرژی نداشتم تا وقتی که رقص چاقو کردم.با اهنگ خانوم رقصیدم.به داداشم گفتم:کمتر از 5 نمیگیرم.اونم نامردی نکرد و 10 تومن داد!اشتباه از من بود به 10 تومن قانع شدم.
دیگه اخرهای جشن شد.ماهم خونه رفتیم.وقتی رسیدم تخت خوابیدم تا ساعت 10.بعدش بیدار شدم و مهسا زنگ زد.سیما فردا راهپیماییه.میکشمت اگه نیای!
گفتم:خوب شد گفتی.اصلا یادم نبود.
خبرای مدرسه رو ازش گرفتم.معلم ریاضیم گفت:بچه هایی که غایب بودن چنان میکنم که دیگه غیبت نکنن!بعد سارا گفت:میخواین چیکار کنین؟!معلم:حالا یه کاری میکنم.سارا:نه من میخوام بدونم مثلا چیکار میخواین بکنین؟!ها؟
اول ها تعطیل شدن.ساعت اخر مدیر گیر شدید داد.اومد سالن بالا.از دم هرکسی کلیپس داشت رو گرفت.گفت اگر میشد موهاتون هم با این اتیش میزدم!
بیخود.
یکی از بچه ها از در مدرسه که رد شد پسره بهش یه حرفی زد.گفت چرا زنگ نزدی و...؟مدیر این صحنه رو دید.یکی خوابوند زیر گوش پسره!
صبح سارا رو بیدار کردم که راهپیمایی بریم.اونم جمعه..روز تعطیل با لباس مدرسه!
خداااااا.از بچه های خودمون شکیبا و مهسا اومدن.مصلی رفتیم.هیچکس نماز نخوند!بقیه نماز میخوندن ما در حال ناهار خوردن بودیم!بچه ها رو فرستادیم کوکا بگیرن!
دوستام رو دیدم.نادیا..شکیبا..مهراسا..مهناز..چندتا از بچه های دیگه و دبیرهام.خیلی ذوقیدیم.
اخرین نفرها ما بودیم که راهی خونه شدیم.من و شکیب و سارا بودیم.یه گله پسر هم تو اون خیابون خلوت پشت سر ما اومدن.یه لحظه سارا جیغ کشید 2 متر جلوتر رفت.چون دید یه دست رو شونشه.پسره از پشت سارا و شکیبا رو بغل کرد.من و شکیبا هم که داشتیم طبق عادت فحش میدادیم.بعد یه لحظه طرف دستمو گرفت.داد زدم و گفتم:دستمو ول کن عوضی!بدبخت با داد من 1 متر پرید.بعدش هم الفرار تا خونه...
بعدازظهر هم با سارا دورهم بودیم.فیلم عقد رو دیدیم و یکم درس خوندیم.(هه..درس)
علاف گشتیم تا موقعی که داداشم و خانومش اومدن.همراه خودشون عسل...شیرینی...تخم مرغ و..که برای سفره ی عقد بود رو اوردن.به زور تو حلقوم ما فرو کردن.اون از اینکه میگفتن ایشاا...عروسیت.اینم از این.
دیدین فردا پس فردا ازدواج کردیم!
یه دفعه دیدم داداشم داره نماز میخونه!!!فقط موقع ماه رمضان نماز میخوند.خیلی خیلی برام عجیب بود.صداش کردم تو جواب بهم گفت:جـــــــــان!اولین بار تو عمرش بهم گفت!


یه بار با گوشی خواهرم بهش زنگ زدم فکر کرد خواهرمه.گفت:جان.تو جمع ضایع شدم.هروقت خودم بهش زنگ میزنم میگه:ها! ولی الان که جان گفت...پر دراوردم!
پیشنهاد میکنم به پسرا:زودتر دست بکار شین!
موقع دیدن عکسها داداشم میگفت:بچه ها وقتی عکس منو بابا رو دیدن میپرسیدن این برادر بزرگته؟!نمیدونم شاید بابام با این سن هنوز جوون بنظر میرسه!
پس بابای علیرضا چی؟!البته جای خوشحالی داره که بابام هنوز بنظر جوون میاد.
شنبه 2 تا کلاس باهم داشتم و کلی غر زدم.یکی شروع کرد به نصیحت کردن.بعد 4 نفر همزمان باهم شروع کردن.این میگفت بذار من حرف بزنم اون میگفت بذار من بگم.مغز سرم رو خواهرام و برادرام خوردن.
میخواستم کلاسم رو کنسل کنم.به کجا کشیده شد؟!
واسه عید قربان از روز قبل منو سارا برنامه داشتیم.غروبش که با علافی گذشت بعد اومد خونه ی ما.ماهم هرسال قربونی میکنیم.ولی از امسال به بعد یه فرقی داره اینه که 3تا خونواده مشترک قربونی میکنیم.
همه اون شب خونه ی ما بودن..با علیرضا کلی بازی کردیم.قرار شد سارا خونمون بمونه.برای همین مجبور شدیم که درس بخونیم چون فرداش وقت نمیشد.شیمی رو خوندیم و ثمر رو دیدیم.ساعت چند شد؟3صبح!
میخواستم برای سارا یه کاری انجام بدم.100دفعه به من گفت.مگه میذاشت بخوابم؟!
منو تو خواب میزد یا پشت سرهم حرفش رو تکرار میکرد.داد زدم سارااااااااااااااا بذار برای فردا.
خواهرم هم خوابش نمیبرد.تو تاریکی حرکت های باله انجام میدادیم.تو نت رفتیم.چرت و پرت گفتیم.ساعت 5 صبح شد و هنوز نخوابیدیم! به خواهرم گفتم:جان امواتت یه قصه تعریف کن بخوابیم.
چون خیلی خسته بودم زودتر از سارا خوابم برد.اونکه قربونش برم تا اخر داستان بیدار بود!
صبح مامانم همه رو بیدار کرد.به ما که رسید با یه حالتی گفت که من استرس گرفتم.منم همیشه ی خدا معده درد دارم.با حرف مامانم بدتر شد.
دوروبر 11 بیدار شدیم.همین که چشمام رو باز کردم روبروم سارا بود.همون حرف دیشب رو تکرار کرد!گفتم:بابا یه صبح بخیری..سلامی علیکی...منو...!
صبحانه رو خوردیم.منم دوش گرفتم تا موقعی که ادبیات سارا تموم شه.ناهار هم یه کباب زدیم جاتون خالی.حسابی چسبید.
موقع ناهار هم این داداشم منو بیخی نمیشد.کلی سربه سرم گذاشت.علیرضا هم گریه میکرد.میگفتن:همه ی کارای علیرضا مثه نوزادی سیماس.ولی فقط یه فرقی داره اینه که سیما خیلی گریه میکرد.
تا این حد که مامان بزرگ خیلی کم خونه ی ما میومد!خوشم میاد بابام همیشه هوامو داره.
بجای من جواب داداشم رو میداد.ازدواج کرده هنوز دست از این حرفاش برنداشته!
امروز لبه ی تخت نشسته بودم...داشتم میوفتادم که گفتم:افتادم افتااااااددددم...
منو بگیرین...بجای اینکه دستمو بگیره یه لگد زد با سر افتادم زمین
...فقط زدمش..
بعدش سراغ عملیات رفتیم.عملیات شکنجه ی سارا! بـــــــــیـــــــــــب!سانسوره...
خیلی شب خوبی بود.همه ی خونواده دورهم بودیم.عالی بود...عالــــــــــــــــــــــــــی.
امروز هم جشن روز مازندران بود.البته چون 5شنبه ها سال دوم ها جغرافیا مازندارن دارن جشن رو امروز گرفتن.فقط ساعت اول کلاس تشکیل شد.سال اولا که فقط 1ساعت تو مد میمونن.ولی دوم های بیچاره تا 11:45 مد هستن.
مشکل اینجاست شیفت ثابت نداریم.5 شنبه ها اکثر مد ها تعطیلن ولی ما باید بریم.جدیدا عصرها 5 تعطیل میشیم.چون هوا زود تاریک میشه..خوبه دیگه تا 2 که مد نیستیم...روزعادی و 5 شنبه ها که زود تعطیل میشیم
حالا بیخی...یه گروه از بچه ها هستن که نوازنده ن.میکروفون رو دست گرفتن.یکی دی جی شد...یکی میزد و بقیه میرقصیدن.
اونم جلوی ناظم ها و دبیرا.از تنها کسی که حساب میبریم مدیرمونه.که همه عالم و ادم میشناسنش.شما که نمیشناسینش.
سراغ اهنگ های مازندرانی رفتیم.همون اهنگهایی که تو مجالس میذارن.کلی حال کردیم.مدیر اومد من و چند نفر از بچه ها کل کشیدیم.ناهید که ترکوند به افتخار خانم...همه دست...دست...
بچه ها شروع کردن به اهنگ محلی خوندن.ما هم یه ردیف رو صندلی هامون نشسته بوددیم و موج میدادیم.
خیلی مسخره بازی دراوردیم.اگه میکروفون دست من بود...حسابی به همه حال میدادم.البته همین که نشسته بودم با بچه ها مجلس رو گرم میکردیم.
مدیر گفت اهنگهای مورد دار نخونین.ماهم پرو.بیخیال خانم.
ادامه دادیم به کارمون.یکی از بین بچه ها اون اهنگ سوسک ها بود:شنبه...یکشنبه...رو خوند.ناهید گفت:موسوی...موسوی...همایتت میکنیم!!!حواسش نبود که سوتی داد!
اها..رپ سارا یادم رفت.سارا و نوگل شمالی کیجا رو میخوندن.بعد بچه ها شنیدن.کلی اصرار کردن برو جلو بخون.دیدم بلند نمیشه یه دفعه گفتم:به افتخار ساراااااااا...دیگه مجبور شد جلو بره.
پشت ناهید نشست.میکرفون به دست...(خودش هیجانی ادم..احساسی ادم)بچه ها هم همراهی میکردن.مدیر همینجور هاج و واج مارو نگاه میکرد ولی خیلی خندید.جشن افتاد دست ما...(جاتون خالی)
امروز جشن عید غدیر بود.هرکلاسی هر تعداد کیک که تونست اورد.از اداره اومده بودن.فقط جای یه حاج اقا خالی بود.انقد این مرد باحاله حد نداره.هردفعه که باهاش برخورد کردیم یه داستان داشتیم.
رئیس اداره اومده بود.از قبل مدیر کلی باهامون صحبت کرد که بیخود دست نزنین جیغ نکشین.خلاصه هیچکس گوش نداد.هرکی رفت صحبت کنه ما سوت میزدیم و جیغ میکشیدیم!
یه خانومی اومده بود برای مولودی خونی.خیلی بهمون فاز داد.بچه ها هم دف میزدن.باز دوباره شروع کردیم به موج دادن و رقصیدن.دیگه بیخیال شدیم.مدیر همینجور ابرو بالا مینداخت ولی ما...
نمازخونه رو به گند کشیدیم.
همه گفتن صد رحمت به پسرا.شما چرا انقد شیطونین؟!چراااااااااااااا؟!!!!!
خیلی از شیطونیهایی که کردیم رو نمیتونم بگم.چون ابرومون میره!
یونی فرم مون که همش خامه ای شد!اگر میشد کیک هم تو صورت هم پرت میکردیم!
رسیدم خونه...چشمم به میز ارایش افتاد.دیدم رو آینه با رژ اسم من و خواهرم و سارا نوشته شده...دوستون دارم.بــــــــــــــــوس.
عیدی هم رو میز بود.
بعد یادم اومد ساعت 2 داداشم و خانومش میخواستن مشهد برن.اصلا یادم نبود.نشد همدیگه رو ببینیم و خداحافظی کنیم.حیف...
یه وقتای این حس دلتنگی بیخیال نمیشه.الانه که گریه م بگیره.بیا...اومد!مثه اینکه بدون داداشم نمیتونم زندگی کنم!یه وقت میگم نباشه...یه موقع که...الان اگه به خونواده م میگفتم..جواب میدادن:خودت کرم داری!
معمولا میگن بچه هایی که خیلی سربه سر هم میذارن از رو علاقه ی زیاده!شاید همین دلیل گریه م باشه...جدیدا خیلی زود اشکم درمیاد.
روز سه شنبه عید غدیر بود...عروسی برادر زن داداشم.خواهرم گفت سیما نریم.حال نمیده.گفتم میریم میرقصیم خوش میگذره.رسیدیم تالار.هیچ اهنگی نذاشتن.بعد فهمیدیم که میخوان مداحی و ملودی خونی کنن.نه خطبه خوندن!
من و خواهرم همدیگه رو با تعجب نگاه میکردیم!همه ی فامیل ها با اون سرووضع لباس...چقد به خودشون رسیده بودن...چطوری حاضر شدن نرقصن.چون اونجا چندتا روحانی بودن..به احترامشون اهنگ نذاشتن.عروس و داماد اومدن برای سلامتی شون صلوااااااااااااااات!!!
اولین عروسی تو عمرم رفتم که ملودی خونی کردن.فک کـــــــــــــــــــــــن!مولودی!
انقدر هزینه کردن و تالار به اون خوشگلی گرفتن لااقل یکم میرقصیدن...البته فامیل های زن داداشم خیلی دلشون میخواست برقصن.فامیل های عروس مذهب نما بودن. 
مراسم تموم شد.داداشم میگفت بعضی ها که تو محوطه مشروب میخوردن!
برگشت یه کاروان عروس هم دیدیم.کلی براشون بوق زدیم.
دقیقا عید غدیر پارسال عروسی داداشم بود.یاد خودمون افتادم بعد عروسی...
اقا ابروی ما رفت.دیروز خواهرم بهم میگه الناز تورو تو انقلاب دید!من گفتم من که اونو ندیدم...پس چطوری فهمید منم؟!میگه عکست رو بهش نشون دادم!
شانس نداریم به خدا...از اونجایی که مسخره بازی زیاد درمیاریم یه اشنا مارو ببینه...
انقد بدم میاد از ادمای خبرچین...دوست خواهر بزرگه میگفت تو رو با دوستات دیدم بعد کلی پسر دنبالتون راه افتاده بودن...این چه رفتاریه و....؟!
سروته ساری نیم ساعت هم طول نمیکشه...خیلی کوچیکه.در روز 10 دفعه به دوست و اشنا سلام میکنیم.
پ.ن:*هیچوقت تو زندگیت خودت رو فدای کسی نکن...
ادم های بی معرفت کم پیدا نمیشن.
* چرا انقد گفتن حرف دل سخته؟
پ.ن 2اختصاصی:
یکی از تکس هایی که کوثر برای ستادش واسه ناظم ها خونده بود از ارمین بود.از اونجایی که مدیر وقتی کلیپسی رو سر ما ببینه اخراج میکنه(ولی خیلی از ما اصلا از روی سرمون برنداشتیم)...کوثر شعر رو اینطوری تغییر داده:
×چیه چیزی شده چرا ساکتی؟!
دوس داری من شورا نباشم تا باشه کی؟!
×شنیدم پشت سرم حرف میزنی به تازگی
تصمیماتتو تقسیم میکنی با یکی...
×دوس داری تفریحاتو..اردو..روش حساسی
که اگه یکی اونها رو بهت پیشنهاد بده منو نشناسی...
×اما بدون من بهت قول میدم رفیق
که دیگه از ترس کلیپساتو نندازی!



××دوستان جان با توجه به نمرات عالی و درخشان بنده..مایل هستم برای امتحانات اخر ترم 1 خر زده و خیلی بخونم
..لذا تا اواخر ماه اینده پستی از نمیبینید.
حالا بسه.این ترم معدلم خیلی پایین میاد ولی برای ترم بعد حتما جبران میکنم.حالا نه خیلی..در حد 16 میشه!!!!!!!!!!.میگم شاید اپ کردم چون دقیقا موقع امتحانات وقت اضافه زیاد میارم!
راستی مستر احمدی اومد ساری..شهر بهم ریخت!بقیه ش باشه برا بعد.قربون همگی
سلام...خوبین؟چخبر؟!
از حال من بپرسین...خیلی بی حالم.خسته و بی حوصله...بی اعصاب.
درسای تخصصی سخته.شیمی که دبیرش رو 3 بار عوض کردن!کلی خواهش و التماس که دبیر پارسالمون بمونه ولی اداره اجازه نمیده.
ریاضی هم که دبیر تقویتی رو عوض کردم.با سارا کلاس میرفتم ولی یکی از اشنایان منو جذب خودش کرد!
با دبیر سارا که اشنا دراومدیم.داداشم میشناختش.چون دوره کارشناسی رو با سینا دوست داداشم گذرونده بود و اینا.حالا بیخی.
خیلی ... رو نمیشناسم.صبح که میخواستم برم کلاس با خواهرم رفتم.میخواستیم ماشین بگیریم کلی بکس دانشجو ایستاده بودن.(خونشون بعد 600دستگاه س).گفتم:ای خدا کی میشه دانشجو بشم؟باحاله نه؟!
خواهر بزرگه منو رسوند و بعدش دانشگاه رفت.کلاسم که تموم شد...اومدم بیرون.بعد دیدم یکی خانومی از اسانسور با تاپ و ...اینا اومد و گفت:ف... جون هست؟!گفتم بله.
حالا طرف خواهر خانم ... بود.بعد فهمیدم که همه ی اهالی این اپارتمان باهم فامیلن!خاله ها...بچه ها...همه و همه باهم هستن.ولی چه اپارتمانی سازیدن.این که ریلکسن جالبه!
الان هم کلی تمرین دارم که باید حل کنم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خلاصه ای از کارای این چند هفته بگم:
چند روز بعد اون اپم که گفتم تصادف رو نبینین.اولین روز هفته اونم شیفت صبح من و سارا دقیقا یه تصادف روبرومون دیدیم.ایستاده بودیم که ماشین بگیریم یه خانوم با پسرش از خیابون رد میشدن یه141 با سرعت خیلی زیاد بهشون زد.وحشتناک بود...141 هم فرمون رو کج کرد بعد 206 از کنار بهش زد!
مادر و بچه چند تا ملق رو ماشین زدن بعد با سر افتادن رو زمین.هیچوقت این صحنه یادم نمیره.
سارا که جیغ میکشید.منم دستم جلوی صورتم...نمیخواستم گریه کنم.هردوتامون قفل کردیم!
من که میخواستم هوای سارا رو داشته باشم.چون مشکل قلبی داره یه وقت اتفاقی نیوفته.
گیر داد که بریم بچه رو ببینیم زنده س یا نه؟بچه اصلا تکون نمیخورد.ولی مادرش یه دفعه بلند شد ولی از حال رفت.
مجبور شدیم یا یه جایی پیاده بریم.رفتیم مدرسه به بچه ها دست دادیم گفتن:چرا انقد دستتون سرده؟!چرا رنگ و روتون مثه گچ شده؟!
ماجرا رو براشون تعریف کردیم و منم دیگه طاقت نیاوردم و گریه کردم.
هیچکس نمیتونه درک کنه که چی شد.هیچکـــــــــــــــــس.
یه نکته ی دیگه اینه تو همین منطقه تو همین هفته 4تا تصادف اتفاق افتاد!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مدیر ماهم باز گیر داده به سر و وضعمون.
البته حق هم داره.چون 8کلاس اول پارسال پدرش رو دراورده بودن!جدی میگم...اکثر دبیرا گفتن بله تعریف زیاد شنیدیم از مدرسه تون!خداروشکر تو اون شلوغی اونجا نبودیم.
امروز با ابپاش پشت مانتوی معاون پرورشی مون رو خیس کردیم!!!!سردسته مون کوثر بود!
تو دفتر بودیم.کوثر اهنگ 2afm اسمش یادم نمیاد چی بود میگفت:شنیدم از من دلسرد شدی به تازگی و...رو برای ناظم خوند.جالب اینجاس ناظم همراهی میکنه و میگه:خیلی وقته ازت دلسرد شدم
!اها...مبارک باشه بود.
امروز با صندلی یه بازی کردیم.همون که وقتی اهنگ تموم شد باید رو صندلی بشینن...عه...اسمش رو نمیدونم!گیر ندین.
همه ی کلاس ها دبیر داشتن غیر از کلاس ما.انقد سروصدا کردیم که مدیر اومد سالن بالا!برای اولین بار انقد خونسرد دیدمش!فقط گفت چه خبره؟!برین پایین!
ماهم نمازخونه رفتیم و بازی کردیم.پارسال باحالتر بود...استپ هوایی بازی میکردیم!!
از زمین و زمان حرف زدیم.چه حرفایی!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ای خدا داداش کوچیکه داره ازدواج میکنه به انتخاب خودش.مثه داداش بزرگم.ولی فرق هایی بینشون هست.ولی این داداشم هیچوقت کاری رو نمیکنه که پشیمون شه.بهم ثابت شده.
اون شب که بحثش اومد من از حرص سرخ شدم و کلی داد زدم.ا
لان میگین تو که از خدات بود این ازدواج کنه...درسته ولی...
گفتم که اخلاقش عوض شده...یعنی سیما نفهمه داداشش چشه؟
اگه ازدواج کنه دیگه سربه سرم نمیذاره.دیگه اذیتم نمیکنه.ولی همین کاراش شیرینه.اخرین روزای مجردیشه.دلم تنگ میشه...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دلم سفر میخواد.میخوام چند روز استراحت کنم.جمعه ها که میاد تا 1 میخوابم.درروز 6 ساعت خوابم!
همه ش درس میخونم.دلم میخواد برم تهران پیش بهجت جون.سمنان...فقط از ساری برم.چند روز تو حال خودم باشم.
همین.کی تعطیلات میاد؟
روزای اتنخابات شورای دانش اموزیه.کوثر و و زینب و هدیه هم کاندید شدن.سر صف بودیم قبل اینکه ناظم میکروفون رو بگیره دست کوثر بود.کلی خندیدیم با حرفاش...همه صحبت کردن.نوبت به دوست کوثر رسید...تو تبلیغش نوشته:
حالم عوض میشه رای تو که باشه
ف...ا... کاندید تو باشه!!!!
جلوی 250 نفر دانش اموز و مدیر و ناظم ها پشت مایک همه باهم:حالم عوض میشه...ما:رای ما که باشه!!!
ناظم داد میزنه برو پایین.نفر بعدی.
نوبت به زینب رسید.پارسال تو کلاس ما بود.معروف به س...لیدی!ماهم تو صف داد زدیم:go se…lady!
امروز هم برای کوثر ستاد تشکیل دادیم.چون کفش و چتر و کلاسورش قرمزه...رنگش رو قرمز انتخاب کرده.امروز شعر ارمین رو عوض کرد خیلی باحال شد...برای ناظم ها خوندیم.خیلی خندیدن...خیـــــــــــــلی.
تو خیابون هم هرکی لباسش یا وسیله ای قرمز بود:بکس اینو جذب ستاد کنین!!
یکی از شعراش اینه:
نمیدونم چرا تو تموم کاندیدا تو به من رای میدی...نمیدونم چرا؟
نمیدونم چرا به من با یه نگاه رایت رو می سپاری نمیدونم چرا؟
روز انتخابات شد.بچه های ستاد کوثر همه رنگ قرمز پوشیدن.کاور...شال...پالتو...پیکسل..کلاه....شکیبا به زور پالتوی دختر سال اول رو ازش گرفت و تبلیغ کرد.یه نکته ی جالب:ساعت تفریح اول که موقع انتخابات بود شکیبا بعد 1هفته فهمید جزء کاندیداست!!!اسکلی به خدا...
من و سارا که دور هرچی شورا و فرزانگان و این داستاناست خط کشیدیم.دردسر داره.چند بار منشی و معاون من بودم دهنم سرویس شد!اگر جزء شورا بودیم یه جلسه درست و حسابی نمیدونستیم داشته باشیم!فقط هرهر میکردیم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بحث وبلاگ شده بود...یکی از بچه های کلاس گفت:وبت رو خوندم!گفتم:یعنی انقد دنیا کوچیکه؟!جالبه.
5شنبه ها سال اول زودتر از ما تعطیل میشن.4 تا دوم بودیم.بیشتر بچه های دوم تو کلاس ما جمع شدن همه مدل رقصیدیم.بچه ها رو میز میزدن.خیلی فاز داد.
اکادمی خیلی جالب شده.اصلا فریبرز باید حذف میشد.مطمئنم به اشتباه کاترین رد شد.چون 4شنبه رها گفت هرشماره مخصوص یک نفره.ملت هم حتما اشتباه کردن.مثه پارسال شد دیگه....سارا که بیخود و بی جهت حذف شد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیشب کلی با داداشم بحث کردم.اشک منو دراورد.
خیلی گریه کردم.میخوان عقدشون 5شنبه ی هفته ی بعد باشه.من گفتم:4درس سخت دارم و شیفت عصرم نمیتونم بیام.روزش رو تغییر بدین.گفت:نه.نمیشه ما تعیین کردیم.گفتم:چطور عموی عروس بهتون یاداوری کرد که هفته ی بعد عقد عروسی دعوتن...اونوقت بخاطر من روزش رو نمیشه تغییر بدین؟!سارا چی؟عقد و مراسم عروسی داداشت نبود...خیلی دلش میخواد باشه.اصن مگه مجبورین روزی بگیرین که فرداش شهادت باشه؟!
گفت:از کارهای شرکت عقب میوفتیم و...
منم لج کردم و گفتم نمیام!من دلم میخواد سارا تو جشن باشه.
امروز قرار شد برای ناهار با عروس جدید دورهم باشیم که غروب با مامانم اینا برن یه سری خرید انجام بدن.شیفت صبح بودم.وقتی رسیدم علیرضا خونمون بود منم دویدم و کلی بوسش کردم!اخر گریه کرد از بس فشارش دادم و بوسش کردم!
جدا انقد سرم تو درس و کتابه و با علیرضا سرم گرمه وقت هیچ کاری ندارم.
بیخی...قرار بود ساعت 2 برسن.منم علیرضا رو نگه داشتم و بعدش حمام رفتم.
موقعی که از حمام اومدم داشتن ناهار میخوردن.منم برای اولین بار عروس جدید رو دیدم راستش از نظر ظاهر چندان جذاب نیست ولی اخلاق خوبی داره.دقیقا برعکس اون زن داداشم که خوشگل هست ولی اخلاق نداره.سلیقه ی دوتا برادرهام جالبه!
ما جو خونوادمون طوریه که هرکی غریبه باشه تو جمع ما بیاد چه بخواد چه نخواد زود صمیمی میشه.ما هم خیلی راحت برخورد کردیم که احساس غریبی نکنه.برا همین 24ساعت سارا خونمونه.
غروبش من و خواهر بزرگم و مامانم میخواستیم بریم.به داداشم گفتم سارا هم همراهمون بیاد.همون لحظه سارا زنگ زد.گفت بریم خونه ی فائز.یکم تداخل پیش اومد ولی قرار شد با سارا خونه ی فائز بریم بعدش با خرید همراهشون باشیم.من و خواهرم باهم بحثمون شد.خونه ی سارا رفتیم.خواهرم میخواست ما رو خونه ی فائز برسونه.بحث خرید پالتو شد و...رسید به اینکه من و سارا خیلی مغرور و یک دنده تشریف داریم!بگو ماشاا....
مامان سارا هم کلی از سارا گلایه کرد.البته ما بیشتر وقتا با خونواده ی سارا هستیم همیشه مامان سارا میگه ولی خواهرم رو امروز خیلی عصبی کردم و این هم شروع کرد.
نمیدونم حس میکنم به این نتیجه دارم میرسم که مغرورم .
بعضی وقتا با خودم درگیر میشم.حتی شده از کارم پشیمون شم و حرص بخورم.ب
هتره متن پروفایلم رو عوض کنم.
کلمه های ببخشید و چشم رو خیلی کم استفاده میکنم.اینکه بقیه بخوان ازم ناراحت بشن خیلی ناراحتم میکنه.
ولی شاید همه به رفتار خودم برگرده.بعضی وقتا یه مسائل و حرفایی تو زندگی هست که واقعا منو بهم میریزه همین عصبانیتم باعث میشه رو سر بقیه خالی کنم.
نمیدونم با خودم چیکار کنم؟ من عوض شدم؟

حالا نه اینکه فقط بدی تو خودم داشته باشم.یاد خوبیهام میوفتم یکم ارومم میکنه.
از کجا به چی رسیدم؟!8 از خونه ی فائز برگشتیم.خواهرام رو پیدا کردم و یکم دور زدیم.یه اسنک هم زدیم.جاتون خالی.بعدش هم شهرکتاب و خونه رفتیم.
امروز درنهایت خیره بودن نفهمیدم چطور شده که تا الان بیدارم؟!چون به خواب بعدازظهر عادت دارم وگرنه سردرد میگیرم.حمام هم میرم بعدش باید بخوابم ولی این انرژی تموم شدنی نبود!
پ.ن:اگر قلط املائی یافط شد شرمنده.اپ بعدی معلوم نیث برای کی میشه...!غربون همگی!
های بکس...
خوبین؟!
وقت نمیشه اپ کنم.شرمنده...
اصلا وقت ندارم...
روزا که با درس و مدرسه میگذره...وقت های بیکاری هم با علیرضا پر میشه.
عشقم ناز و جوجو تر شده...
هروقت تونستم عکس جدیدش رو میذارم...شاید بجای عکس پروفایل گذاشتمش.
درس هم به سختی میگذره...محتاجم به دعا
خلاصه ی کلام:سعی میکنم یه پست کوچیک اماده کنم.اگر جواب کامنت هاتون رو ندادم ناراحت نشین.
قربون همتون...
بعد اون اب انار صدام کلا عوض شد...برا اینکه زودتر خوب بشم و دکتر نرم...حاضر شدم کدوی اب پز بخورم!!!!از کدو نفرت دارم.مازندارنیها کدو پلوی معروف هم دارن!پیشنهاد میکنم لب نزنین...
مامانم:سیما بخور.بخـــــــــــــور.وگرنه میریم مطب حامد! 
من خوشم نمیاد از این دکتره.دوست قدیمی بابامه... دکتر خونوادگیمونه.هروقت میرم پیشش استرس میشم.ولی پسرش انقد جیگره...ارامش میده!!
شوخی کردمااااااا
بعد کدو مجبور شدم بخور بگیرم.یکم اسانس اکالیپتوس تو ظرف ریختم...یه دفعه درپوشش تو اب افتاد.هیچی کنارم نبود مجبور شدم با دستمال کاغذی بردارم!
داداشم:اخه خنگ...
دستمال اب رو به خودش میگیره...4 تا فحش هم بارمون کرد...
بهش میگم یه چیزی بده برش دارم.
تا 15مین این و خواهرم مسخره م کردن...منم حرص خوردم و جوش اوردم.
انقد با بالشت و مشت و لگد داداشم رو زدم که از حال رفتیم! 
2روزی که اخلاقش عوض شده...گفتم چیه؟نکنه جی اف جدید گرفتی؟!
با پرویی میگه اونکه فراوونه!
همیشه بهش میگم:خاک تو سرت.دخترای دانشگاه جیگر بودن برا چی ولشون کردی؟
میگه:همشون ازدواج کردن و...
گفتم:تو چقد بی عرضه بودی با یکیشون ازدواج نکردی!
میگه:میخوام درس بخونم!
برو بابا حال نداریم.ازدواج نمیکنه از شرش خلاص شم.
غروب جمعه مامان سارا زنگ میزنه...
سلام.خوبین؟شما؟
من:سلام.سیمام!!!نشناختین؟!
میگه:صدات خیلی عوض شده.از ته چاه در میاد!
بعدش با خواهرم برنامه ریختن که بیرون بریم.
تو ماشین انقد ساکت بودم...اصن انگار همراشون نیستم!بابای سارا میگه:سیما؟نبینم ساکت باشی؟!اصن زنده ای؟!
حالا ولوم صدام شدید پایین اومده.به زور گفتم:اره 
درشت معلوم بود من ساکتم هیشکی حوصله نداره...!نیس به همه انرژی میدم.
سمت تاکام رفتیم.جنگل های خیلی قشنگی داره.هیچکس دلش برای من نمیسوزه...از همه جهت از بچه ها عکس میگیرم یه مسلمون پیدا نمیشه از من عکس بگیره! 
کار همیشه س...بیخی.
موقع برگشت همه سکته زدیم یه کامیون داشت از روبرو با سرعت میومد ما همزمان دور زدیم!نزدیک بود تصادف کنیم.سارا که میگه:مرگ رو جلو چشمام دیدم.
تو راه هم ترافیک شده بود.فهمیدیم تصادف شده.وقتی جنازه رو دیدیم من که گریه م گرفت.همه تو شوک بودیم.میگفتن:مرده...پاهاش قطع شده!
هیچوقت صحنه ی تصادف یا جنازه رو نبینین...
شنیده بودم یکی دید و بعدش سکته کرد و مرد!
اومدیم خونه....میخواستم درس های هفته ی بعد رو بخونم ولی وقت نشد.بعدش اکادمی دیدم و گرفتم خوابیدم.
امروز واسه پرورشی تحقیق داشتیم.12 از خونه حرکت کردیم.20 دقیقه بعد زنگ میخورد.درنهایت ارامش رفتیم!
از اتاق ابی پرینت تحقیق گرفتیم و بعدش مدرسه رفتیم.تو راه یه پسره...یه حرکت جلوم رفت یعنی شانس اورد چیزی بهش نگفتم(چون صدام بد بود).
بی اف هدیه رو دیدیم.یه حرفی زد...البته به همه گفت.راحت یه کشیده ابدار بهش میزدم.اصلا ادم نیس.من موندم هدیه چطوری تحملش کرد؟!
زینب و مهسا رو دیدیم.زینب گفت:بچه ها من بی اف هدیه رو ندیدم...بریم ریختشو ببینم.یه چیزی بهمون گفت. 
بعدش مد رفتیم.هدیه تو حیاط بود...مهسا بهش گفت:محمد ادم نیست و چرا باهاش دوست بودی؟
گفت:من 4 ماه که باهاش کات کردم ولی اینجوری درموردش حرف نزنین! 
گفتم:چیه؟حقیقت تلخه؟!
مهسا گفت:ولش کن.خلایق هرچه لایق.
من و سارا و مهسا پیش هم بودیم.شکیبا اومد.بچه ها بگین کی رو دیدم؟!فقط به کسی نگین؟ 
گفتم:محمد رو دیدی؟! 
میگه:اره!چقد پسره نفهم و بیشعوره.شما از کجا میدونین؟ 
ما گفتیم:بابا همه اینو دیدن.احتمالا به توهم حرفی زده. 
بعدش کلاس رفتیم.3ساعت بیکار بودیم.ساعت اخر دوم ها رو حیاط فرستادن.همه دور هم بودیم.کوثر انقد داستان و ماجرا تعریف کرد که از خنده مردیم.
اخلاقش مثه داداشمه...شاید اون شبیه پسراس!
واقعا هم همینطور هست...طرز صحبت و راه رفتنش مثه پسراس.
واسه این میگم شبیه داداشمه چون بابای علیرضا خیلی ماجراهای خنده دار تعریف میکنه.شاید یه جوک از من بشنون و نخندن ولی طرز تعریف و هیجانی که به داستان میدن همین باعث میشه خیلی بخندیم.اصن بشری درنوع خودش.
________________________
بابام به مامانم میگه:خانوم بچه ها رو دعوت کن شام بیان اینجا دور هم باشیم!
مامانم میگه:اینهمه بچه!کدومشون؟ 
منظورش عمه بود...نیس که ازدواج کرده باید با اقاشون تشریف بیارن.
اقا یه هفته خونه ی مادرشوهرش رفت...حسابی هم تحویلش گرفتن.چقدر هم بهش خوش گذشت!
ما که بخیل نیستیم...ولش.
گفتم بیاد اینجا بزنیم برقصیم یکم اذیتش کنم... 
شب شد...قرار شده بود غروبش با سارا کلاس ریاضی بریم ولی کنسل شد.منم خونه ی ساراشون بودم.مامانش میگه:سارا برو خونه ی سیماشون تا 9 بیا.سارا هم میدونست عمه اینا هستن.یکم برم نرم گفت.گفتم:سارا شام فسنجونه هااااااااا...
چنان لپ تاپ رو انداخت و اماده شد که...
رسیدم خونه.همین که در رو باز کردم کل کشیدم...هم بخاطر تبریک دوباره به عمه بود هم بخاطر ورود خودم!
دیگه همه فهمیدن من اومدم چون این دیوونه بازیها کار منه!
شام حسابی فاز داد...جاتون خالی.اون فسنجونی که مامان من درست میکنه هیج جایی لنگه نداره.
ولی اگه قورمه سبزی بود بیشتر حال میکردم
بله مامان سارا گفت 9 بیا خونه...11 رسوندیمش!مهم نیس.
همون روز صبحش کلاس ریاضی رفته بودم.تو راه دبیر فیزیک پارسال رو دیدم.کلی پاچه خواری کردم.میخواستم بهش بگم:درسته از خودتون خوشمون نمیومد ولی از تدریس راضی بودیم!!
درسته رو گفتم.ولی بعد جلوی دهنم رو گرفتم که سوتی ندم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
غلط کردم دیروز مدرسه رفتم.
حالم زیاد خوب نبود.به دبیرام گفتم از من نپرسن.فقط یه بار تو سال میتونستن قبول کنن.اسمم نوشتن که دفعه ی بعد تکرار نکنم!
بچه ها گفتن ستاره اومده...پیش من اومدن.بالاخره کاری کردن که بزنم و بخونیم.ولی باز فنرم در رفت و افتادم.
اخی...جیگرم مثه همیشه ناز بود.
خیلی خوشحال شدم دیدمش.خیلــــــــــی.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امروز جلسه اولیاء مربیان بود.بعد 1 هفته دبیر شیمی رو دیدیم.میخواستیم تو صف جیغ بکشیم ولی مدیر صحبت میکرد و نمیشد.
بعد مراسم دفتر رفتیم.کلی پاچه خواری و التماس که دبیر شیمی ما بشه.خودمون رو کشتیم. 
واقعا دبیر خوبیه.اصلا کنارش می ایستم و باهاش صحبت میکنم فقط ازش ارامش میگیرم. 
ترم اول پارسال اصلا بهم نمره نمیداد.اولین نمره شیمی 1/5 بود!ازش متنفر بودم.کار به جایی کشید که از حرصش بخوام درسم رو بخونم.ولی ترم 2 اصلا دلم نمیومد خداحافظی کنیم.بی نهایت دوسش دارم.
حالا کلاس رفتیم.بچه ها گفتن معلم شیمی عوض شد...طبق معمول:جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ! 
ساعت اخر با ما کلاس داشت.بین صحبت ها به دبیرم گفتم:جیگر کشته ی معرفتتم به خداااااااااا...!معلم چشماش دراومد! 
بعد هم اسامی رو خوند.به اسم سارا رسید گفت:سارا که نصفه شب مارو بی خواب میکنه و اس میده.
هدیه هم که همیشه یادمون هست.
سیما هم که با اس هاش انرژی میده!!!گفتم:فدای تو.
یکی از بچه ها نزدیک مدرسه تصادف میکنه.الان هم 3 جای پاش شکسته.
همزمان با تصادفش مدیر هم از اونجا رد میشده...برمیگرده میگه:ای بی انضباط بی ادب!!!! 

خدایا این چه حرفی بود زد؟!ا
صن هیچ ربطی نداشت!دانش اموزش تصادف میکنه.همه چی رو باهم قاطی کرده!

امروز برای یکی از دبیرامون تعریف کردیم.وقتی گفتیم از خنده سرخ شد.همه باهم مدیر رو مسخره کردیم!
همین دبیر یه خـــــــــــــــــا با لهجه کشیده گفت.جالب اینجا بود بعدش ماهم گفتیم:خــــــــــــــــــــا!!! 
ادای معلم رو دراوردیم!اسکلش کردیم رفت...
امروز تو سالن فیزیک میخوندم.با ناظم و بچه ها دور هم بودیم.همینجور که داشتم توضیح میدادم تو صورت ناظم گفتم:12 ترابایت.9 گیگابایت و...گرفتی چی میگم؟!!!!
همه بچه ها از پرویی من خندیدن!منم اصلا به روی خودم نیاوردم.
پ.ن:یکی از بچه ها یه حرفی به دوستش زده بعدش میگه:بائوووو ولااااااااا...به لهجه مازنی.خیلی خندیدیم...
الان همه تو کلاس به همدیگه میگن.هر کی یه حرفی میزنه میگیم:بائوووو ولااااااااا؟!
دم طرف گرم.خیلی باحال بود.
یه نمونه دیگه...پ ن پ طغرل بفرمایید شام.الان همه میگن.دیگه تو زبونها افتاده...دم طغرل هم گرم.
*خواستم یه تحقیق پرینت بگیرم.اسم فایل پرتقال تامسون بود!
بجای جوزف پرتقال نوشته بودم.رفتیم اتاق ابی فلش رو زد به سیستم...تازه یادم اومد که رکورد شده ی من و تو...دنس...اکادمی...وی او ای...بفرمایید شام هم داخلش بود.یه سوتی هم اینجا دادم.اسم پرتقال تامسون هم یادم رفته بود که عوضش کنم!
اخرش هم کلی پسره بهم خندید.بانمکه.چون کپل بود!
*این دبیرامون فجیح سوتی میدنا.
حالا بچه اینجا نشسته نمیشه تعریف کنم.جدا ادم منفجر میشه از خنده.میخوام تعریف کنم میگم زشته.ای بابا...نمیتونم خودم رو کنترل کنم!
دبیر ریاضی داشت جواب سارا رو میداد....یه گاف داد که کل کلاس منفجر شدن از خنده 
خیلی اذیتشون میکنیم.کلاس رو سرمون داره خراب میشه!
فقط یه بار دلم برای دبیر ریاضی پارسال سوخت.چون اشکش رو دراوردیم!
خیلی کنترل بچه ها سخته...حالا ما که دختریم انقد شیطونیم پسرا که مطمئنا از ما پروتر و شیطون ترن.
*درس ها خیلی سخت تر شده...از هندسه چیزی سر درنمیارم!ریاضی هم با کلاس میگذره!فیزیک که عشقه.فعلا که خوب پیش رفته.تا ببینیم معدلم چند میشه؟ظاهرا گفتن از 19 کمتر بشم محرومم از همه چی!!!!!!! 
بابا 18 رو به زور گرفتم.یکی نیس بگه چرا به 20 فکر نمیکنی؟!چرا به 18 قانعی؟!
هم اراده م یکم ضعیفه...هم اعتماد بنفسم.نمیدونم چیکار کنم؟
*خواهر بزرگه رفته تهران.اصن انگار نه انگار خونه نیس.هیچ فرقی نداره.حالا من یه هفته ساری نبودم 4 بار در روز بهم زنگ میزدن! 
صبح هم قبل رفتنش با مامان بحث کرد.خیلی مغروره...انتقاد پذیر هم نیس.اگه اون یه رفتار زشتی داشته باشه منم همین جواب رو بهش برگردونم سریع جبهه میگیره.ولی من جوابش رو میدم.
*کلیپ ملودی ارش رو دیدین؟خیلی قشنگ بود.من و سارا هم حرص میخوردیم چرا کلیپ نفرستادیم...همینجور عقب انداختیم تا اینکه بالاخره ویدئو رو ساختن!
اشنا تو کلیپ زیاد بود.دم ارش گرم.اینجوری طرفدار نگه میدارن.
*برای هزارمین بار به خونواده م میگم:تو وب من نیاین...من اینطوری راحت نیستم.واسه هرچیز باید جواب پس بدم.
دیگه مجبور میشم ادرسم رو عوض کنم.خواهشا نخونین.
والا به خدا...ادرس وب هیچکدوم از خواهرام رو ندارم...انتظار ندارم وقتی اونا میخوان تو وبشون نرم...اونا بخوان تو وب من بیان.
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام بروبچ
....چخبر؟!
یه بار تو عمرم درست سلام نکردم...بعضی وقتا هم که الزایمر نمیذاره!
اقا امروز ترکوندیم...
از اول تعریف کنم بهتره...
شب قبلش که اصلا عین خیالم نبود...بعد سریال ها و بفرمایید شام تا 1:30شب تو حمام بودم.
تا بیام بخوابم 2 شد...صبح هم که 6 بیدار شدم.گفتم:مامان توروخدا بذار یکم بخوابم.
گفت:حقته...تا 11 صبح میخوابی...تا کی تنبلی؟!
وقتی از خواب بیدار شدم انقد سردم شد پتو رو دور خودم پیچوندم و بعد صبحانه خوردم.خداروشکر یونی فرم اتو کرده بود و راحت پوشیدم...
سراغ سارا رفتم که اولین روز باهم بریم.طبق عادت وقتی جایی میخوایم بریم...میرم خونشون 20 مین بعد از خونه درمیاد!

ماشین گرفتیم و رفتیم...
به مدرسه رسیدیم...یکی یکی بچه ها رو دیدیم...
جیغ جیـــــــــــــــغ...
سال اولا مارو میدیدن فکر میکردن روانی هستیم!
بیشتر بچه ها از این مد رفتن...خیلی خیلی دلم براشون تنگ میشه.از پشت شیشه اسامی بچه ها که کدوم کلاس افتادن رو دیدیم...من..سارا..هدیه..سلاله و نفیسه که باهم افتادیم.
ولی شکیبا و سمانه کلاسشون یکی دیگه شد...
زینب..غزال..مهسا هم تجربی رفتن...
زینب بیشعور ریاضی اومده بود باز رشته ش رو عوض کرد.هینا و کوثر و حدیث هم انسانی رفتن...
فقط زنگ تفریح باهمیم...همینش خیلی حال میده...
فقط یه چیزی:من نمیدونم مامان نیاز هنوز تو مدرسه ی ما چیکار میکنه؟!دخترش از این مد رفته ولی هنوز اینجاس!پارسال در هفته مادرش 4 بار مدرسه میومد!
تو صف ایستادیم.پارسال 15 تا کلاس بودیم ولی امسال 10 تا شدیم!
4 کلاس دوم و 6 کلاس اول.همینجوری نگاه کردیم و دیدیم بچه های سال سوم نیستن!همه رو انتقال دادن...ظاهرا میگن مدرسه میخواد تخریب شه...خدا کنه...خدا کنه واقعا!
(ولی رو سر ما نشه)!
برای سال دیگه مدرسه م رو عوض میکنم...
خیلی تو صف شلوغ کردیم...من که 6 بار جام عوض شد!
چون میخواستم پیش دوستای خودم باشم صف هرکلاس فرق میکرد.اخرش ناظم لیست رو اورد و گفت:سیما...شماره ...تو این صف وایسا....!!!
بازم پیش بچه های انسانی رفتم!
یه سرهنگ اوردن تا 2ساعت اینا حرف زد...بعد اسامی سال اول رو خوندن و مدیر و مجری و ... انقد صحبت کردن یکی که همون تو صف فشارش افتاد و غش کرد!!!
به قول کوثر:صبحونه نمیخورن...میان مدرسه مغز مارو میخورن!
خیلی این کوثر بچه باحالیه...من کنارش باشم امکان نداره خنده از لبام بره...تا این حد جوکه...
ولی امروز پدر منو دراورد.سرما خورده بود...پشت هم سرفه میکرد...گفتم:بچه کوچیک دارم!نکن این کارو!...
باز دوباره تو دهن ما سرفه میکرد!
الان هم سرما خوردم...گلوم خشک شده...
کلاس هم که عادت نداریم بریم!رفتیم سالن بالا خوندیم و رقصیدیم...
خیلی بچه های سال اول رو اذیت کردیم.اصلا جنبه شوخی ندارن.تا یه چی بهشون میگی صاف میذارن کف دست ناظم!
مخشون رو کار میگرفتیم...میگفتیم:بچه ها...بچه ها...4شنبه سوری افتاد جمعه...اخ جووووون!!!!!
باور هم میکردن...بعد فهمیدن قضیه از چه قراره!!!!
(یکی نی بگه الان مهر چه ربطی به 4 شنبه سوری داره)؟!
ساعت ها معلوم نبود.برا اینکه سر بچه ها گرم شه بیخود دبیر فرستادن.دبیر ریاضی اومد فکر کنم انقد مخ بود که هنگ میزد!
بعدش هم پرورشی...خیلی دبیر باحالی بود.خودشو معرفی کرد و فوق لیسانس جامعه شناسی.2تا پسر داره...به اسم ...البته سوالهای شخصی رو ما میپرسیم دیگه!
دبیر شیمی پارسال مشکلی براش پیش اومده و معلوم نیس این مدرسه بمونه یا نه...خیلی امروز منتظرش بودم ولی نیومد.
زنگ خورد و اومدیم خونه....
غروب هم با فائز صحبت کردم...یعنی این دختره خریت کرد الکترونیک رفت.
هرچی بادا باد...این باید انسانی میرفت...حماقت کرد.بگذریم...فائز..مونا..شبنم..نادیا و چند نفر از بچه های مد ما باهم هستن.
فکر کنم مونا حسابداری رفت.
فکر میکنم پشیمونم ریاضی زدم؟!!سارااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...بابا ما جفتمون میخواستیم فنی بریم...هیچی بیخیال...باز دودل شدم.خیلی انتخاب رشته سخته.نیست؟
________________
دیشب ماجرا داشتیم...یه ویروسی اومده که همه عالم و ادم رو مریض کرده!مامانم دیروز اش ترش درست کرده بود.من و مامان و داداشم خوردیم.مامانم حالش بد شد...
خیلی بد...حالا گفتیم نکنه تو اش چیزی باشه؟!من و داداشم خوردیم ولی چیزیمون نشد.دکتررفتن.سرم و امپول و...حله...
گذشت و ساعت 12 شد.دیدیم زنگ میزنن.
من گفتم:یعنی کی میتونه باشه این موقع شب؟!(نمیدونم کی این حرفو میزد؟)
هیچی اقا فهمیدیم دوتا از همسایه ها با بچه هاشون حال مامان منو دارن!من گفتم:مامان ابروت رفت.برا اونا هم اش فرستادی؟گفت اره...میگه اگر اینجوری بود مهدیه شون هم عکس العمل نشون میدادن!یا تو چرا چیزیت نشد؟!
چون خودشون ماشین نداشتن و اژانس نبود بابام اینا رو بیمارستان رسوند.نیم ساعت بعد بابام زنگ زد:سیما شما این اش رو نخورین(صداش ناراحت بود).
بیشتر مریض هایی که بیمارستان بودن همین مشکل رو داشتن!
البته من بچه بودم از طریق سبزی این مریضی رو گرفتم افتضاح!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
صبح میخواستم برم مدرسه...همه خواب بودن.
تو اتاق داداشم رفتم دیدم یه دفعه از خواب بلند شد و حالش بد شد.
مامانم رو صدا زدم و با بابام بیمارستان رفتن.اخـــــــی...دلم براش سوخت.اخه هیچوقت اینجوری ندیدمش.
حالا این بین من شانس اوردم مثه بقیه نشدم!!!دعا میکنم اینجوری نشم چون سرم و امپول اصلا امکان نداره بزنم!ا
گر هم اینجوری شد احتمالا دهنم رو میبندن!
یا ابروریزی میشه!
بعدش با سارا مد رفتم...
یه دبیر ادبیات بداخلاق فرستادن.هرکی ندونه انگار داره واسه بچه های انسانی تدریس میکنه!!!
خیلی سختگیره...پشت هم ارد داد و گفت:اگر شما امتحانی رو شده باشین 18...اگر دست خط بد یا غلط املایی داشته باشه بابت هرغلط 2 نمره کم میکنم!!
هیچ کس حرفی نزد...من گفتم:چه خبرههههههههههه؟!
گفت:این روش منه و خوبه براتون.....
گذشت اسم و فامیل بچه ها خوند.به من رسید گفت:تو که معدل و درست خوبه چرا اعتراض میکنی؟!
میخواستم جوابش رو بدم....گفتم:کل سال باهاش سروکار دارم.ولی مطمئنم بحث بین من و این ادامه داره.
به خدا زور داره.نداره؟!ادبیات چی داره که بخواد انقد سختگیری داشته باشه؟!
ساعت بعدش فیزیک...معلمش خیلی جیـــــــــــگر بود.
یکم تدریس کرد ولی مهم نبود.
ساعت اخر که دیگه دبیر ترکوند.اولین جلسه کلاس عربی تدریس کرد!
ولی معلم خوبیه...
____________________
امروز هم بد نبود...یادم نمیاد ساعت اول چی داشتیم؟!
اها....هندسه بود...خیلی دبیرمون باحاله...به خودش تیکه میندازه!
ساعت دوم شیمی...بد نبود ولی یکم سختگیر و بی حوصله س.تدریس هم کرد راضی بودیم
...فردا هم میخواد بپرسه...
ساعت بعدی هم ریاضی...چقد مسخره ن.کدوم ادمی ریاضی رو ساعت اخر میذاره؟!همه بچه ها خسته و کوفته.
منم مغزم نمیکشه...
حوصله م نمیگیره درس یاد بگیرم!
من کلاس بودم دیدم یکی تو سالن جیغ میکشه...
نگو دبیر دین و زندگی پارسال رو دیده بود!من و بقیه بچه ها پشت سرش از ذوق جیغ کشیدیم...
بهش گفتیم:مدیونی اگه امسال دبیر ما نباشین...
بعضیها میدونن چقد روز اول پارسال از این دبیر بد گفتم!به زور بهش میگفتیم:یه لبخند بزن...ولی حالا به پاش میوفتیم...
دلیلش هم اینه هیچکدوم از دبیرای پارسال برا امسال دبیر ما نشدن.شانس ما رو...
ولی کلاس سمانه شون...دبیر ریاضی پارسال امار اونا رو داره...من که اصلا خوشم نمیاد این دبیر ما بشه...خیلی بی حاله...دبیر باید انرژی داشته باشه...یادمه سر کلاسش خوابمون میبرد!
یه بار خیلی شیطونی کردیم.گفت:خدا ازتون نگذره!
یه بار شبنم و نادیا رو از کلاس بیرون کرد و اشک معلم رو دراوردن!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با کوثر قرار گذاشتم...دیر از خونه حرکت کردیم و سارا گفت ساعت نریم.رسیدیم دم در مدرسه دیدیم دوستش میگه:کوثر منتظرته!بالاخره 3 نفری رفتیم دنبالش که از سر کاربودن دربیاد!
دیگه زنگ مد هم خورده بود و ما مجبور شدیم بدویم.تو راه هم بروبچ اشنا بودن و...
شیمی هم ساعت اول داشتیم...میخواست بپرسه.تو خیابون مثه بچه + کتاب دستم بود و خر میزدم!
بگذریم که بیشتر حواسم به جزئیات بود تا به درس!
کوثر گرفتیم و برگشتیم مدرسه.اخرش همه چی افتاد تقصیر من که تو گفتی ساعت نریم و بدویم!
هیچی..بحث بین من و سارا تمومی نداره...
__________________
امروز روز دختر بود...
صبح برامون جشن گرفتن...مجری هم مهسا بود...فقط عشق اینه به بچه ها بگه کف نوجوان کوش بزنن!
گذشت...ساعت اخر باز جشن گرفتن و مارو نمازخونه فرستادن.حیف شد دفاعی داشتیم...دبیرش هم عمه ی مسیح بود...
زینب که از ذوق بال دراورد!!!
دقیقا ردیف جلو نشستیم.یکی از ناظم ها کنار من نشست...این خانوم همیشه عادت داره دوربین عکاسی دستش باشه!
هروقت هم با میکروفون صحبت میکنه بعد از هر یه جمله ش فوت میکنه...سوژه خنده شده برامون!!!
اینو میخواستم بگم:بهم گفت عینکم کج شده؟!نه؟!
گفتم:اره...
میگه:این سومین عینکی که اینجوری میشه!!!
با پرویی گفتم:خسته نباشین!
میگه:سلامت باشی!
موقع پذیرایی از دبیرها شد...چای و شیرینی بود.شکیبا گیر داد من شیرینی این ناظم رو میخوام.
چون حواسش به عکس گرفتن بود...از پیش دستیش گرفتم و دادم به شکیب.ناظم میگه:شیرینی کو؟!!!
گفتیم:خدا بیامرزه!
حالا اومدن از ما پذیرایی کنن.به ما تکدانه انار رسید.من دوست نداشتم...ولی بچه ها خیلی تعریف کردن و گفتن خوشمزه س.
شکیبا 2 تا برداشت و میگه:دوستم بیرونه یکی براش گرفتم!
من گفتم:سارا نیست یکی برداشتم!
کوثر میگه:حسن خیلی دوست داره...
یکی براش میگیرم.(اخر خودش خورد)!
ابروریزی به تمام معنا!
البته خوردن این اب انار معایب داشت.بعد خوردنش صدام درنیومد!
الان انقد صدام بد شده هیشکی پشت خط صدام رو نمیشناسه!
انقد ناراحتم که نمیتونم کسی رو اذیت کنم و تیکه بندازم.
حوصله م سر میره!
با این صدا که عمرا حرف بزنم.
پ.ن:چند شب پیش دریا بودیم...دیر اومدیم.مامانم بیدار شد...گفت:بچه ها یه چیزی میگم خواهشا گذشت داشته باشین و بس کنین...
میگه:امشب بابای علیرضا(طبیعیا به اسم پسرش رو صدا میکنه)
اومد پیش من و گفت:مامان توروخدا بیا خونه ی ما.
مامانم گفت:من خودم رو کوچیک نمیکنم.
مامان...بخاطر من...مامــــــــــــــان....
مامانم خونشون نرفت...نیم ساعت گذشت و اونا اومدن...زن داداشم میگه:سلام مامان خوبی؟مامانم گفت:چه عجب...چه عجب ما شما رو دیدیم!!!راه گم کردی؟!
گفت:ما میایم طرف شما محل نمیدی؟!
من گفتم:خب...پس متلک هم بهت انداخت!!!!!!
نمیدونم چی شد که یه دفعه زن داداشم گریه کرد.مامان میگفت:منو محکم بغل کرده بود و دست منو بوس کرد و میگفت:مامان من اشتباه کردم.من غلط کردم.مامان من دوست دارم.بخدا دوست دارم.منو میبخشی؟!
مامانم هم خیلی با سیاست برخورد کرد.نه اینکه بخواد خیلی سخت بگیره ولی دیگه اون اشتباه گذشته رو نمیکنه.
گفت:تو این حرفی که به دخترم زدی انگار به من گفتی.کی تو زندگیت دخالت کرد؟!جز خوبی و خوشبختی چیزی براتون خواسته.اگر واقعا دخالت میکرد ایراد نداشت بهش میگفتی ولی محترمانه...کلی باهاش صحبت کرد...که نمیشه بگم.
زن داداشم گفت:مامان اون روز که از مطب برگشتیم یه تصادف خیلی بد کردیم.
شیشه ی ماشین خورد شد و...من سرم به داشبرد خورد علیرضا هم بغلم بود.اگر این بچه رو نمیگرفتم زنده نمیموند...
(سیما بمیره)
بخاطر این اعصابم خورد بود و عصبی شدم و سرش داد زدم.
من گفتم:مامان تو شاهدی.من چند دفعه بهش گفتم کمربند ببند.با بچه جلو نشین...باید این بلا به سرش میومد که درس عبرت بشه براش؟!چرا انقد خودخواهه؟!
خواهرم گفت که از داداشم بپرسه واقعا قضیه تصادف درست بوده؟!چون اخر هفته جامخانه بود.این دلش از یه جا دیگه پره.
مامانم گفت:حالا شما بس کنین.وقتی خودش معذرت خواهی کرد شما کوتاه بیاین.بهش گفتم باید ازتون معذرت خواهی کنه.
بگذریم که 1هفته گذشت و خبری از عذرخواهی از خواهرم نیست!
مامانم میگه:من با خاله ش صحبت کردم.همه ی حرفامو بهش زدم که به گوشش برسونه.
ولی من از روزی میترسیدم که زندگی داداشم مثه زندگی سامان(پسر همین خاله ی زن داداشم)بشه.
بالاخره فامیلن دیگه...چون خاله ش مثه مامان من رفتار میکنه و الان سامان داره طلاق میگیره!

حالا یه سوال:داداشم چرا صداش رو درنیاورد؟!چرا ما متوجه تصادف نشدیم؟!کی ماشین رو درست کرد؟!
*برادر بابام(هیچ دوس ندارم عمو بهش بگم)
با پدرم اشتی کرد.من اصلا برای این اقا ارزشی قائل نیستم.رک بخوام بگم جزء ادم حسابش نمیکنم.چون نه شعور داره نه بلده در جواب کارایی که پدرومادرم براش کردن تشکر کنه و احترام بذاره.
به بابام گفتم:اگر دیدی به خودش و خونواده ش سلام نکردم از من ناراحت نشو.من حرفامو بهتون زدم.
با این حال پدرومادر من انقدر گذشت دارن که این مرد رو بخشیدن...
بدترین بی احترامیها رو به خونواده م کرده.پشت سرمون حرف زده ولی باز پدرومادر هیچی نگفتن...ولی من کوتاه نمیام.برام مهم نیست که فامیلهام بخوان بگن چرا من این رفتار رو میکنم؟!ا
صلا مهم نیس.چون من رو خونواده م مخصوصا پدرومادرم خیلی حساسم.شاید بعضی وقتا حرفایی بزنم ولی نمیتونم ببینم کسی اینطوری راجع بهشون صحبت میکنه.
*باز با خواهرم راجع به برچسب بحث کردم!بهش میگم میخوام گارفیلد بزنم...میگه:از سنت خجالت بکش!
دوم دبیرستانی ابروت رفت!گفتم:اخه چه ربطی داره؟!خیلی ها تو سن شما هستن با عروسک میخوابن!!من برچسب دوس دارم خب چیکار کنم؟!!!!

*خواهرم و شکیب تموم کردن...
دلیلش هم خیلی زیاده...یکیش اینه که اصلا تفاهم نداشتن.
*مخ 5 نفر از بچه ها رو زدیم که ریاضی بیان!اومدن کلاس ما!همه شیطونها باهم افتادیم.خیلی حال میده.
*امروز تو حیاط ساراشون بودم...دیدم معلم زبانم پدر سارا رو رسونده...تو ماشین بود متوجه نشدم که خودشه...ولی صداش رو شنیدم...گفتم:سلام کنم؟نکنم؟!بالاخره رفتم.
چنان با روی باز تحویل گرفت که...!
میگه:اموزشگاه اینترچنج ابی تدریس میکنم...اگه خواستین تو و سارا بیاین.گفتم:هستیم در خدمتتون.
(بزنم فکش رو بیارم پایین)!نپرسین چرا؟چون جواب داره...ولی نمیشه گفت.
*یه کاری دیشب داداشم انجام داد که من هنوز هنگم!
خونه اومد...دید شام نداریم.(بهش نرسید)
جل الخالق...دیدم سیب زمینی پوست میکنه!!!
گفتم:نگو میخوای غذا درست کنی؟!!!
گفت:به کوری چشم توهم شده...برا اینکه ضایع شی میخوام سیب زمینی سرخ کنم!
به عمر خودم ندیدم یه پیش دستی جابجا کنه!رو کاناپه میشینه میگه:سیما مسیرت اشپزخونه س این لیوان رو ببر!
انقد این پسر تنبله!
بعضی وقتا اگه ببینم خسته س شاید نیمرو براش درست کنم...ولی چون خیلی اذیتم میکنه بیشتر از این بهش کمک نمیکنم.
ولی داداش بزرگم...عشق منه.
همه جوره هواش رو دارم.
دستپختش که حرف نداره.چون از بچگی هوام رو داشته...جون بخواد براش میدم.
خوشبحال خانومش...
*شرمنده پستم طولانی شد...
حرف برای گفتن زیاد بود.یه قسمتهایی برای قبل بود و وقت نداشتم اپ کنم...اگر خوب ادیت نشد نبخشین!!!
همونطور که گفتم یه عروس نمونه گیرمون اومد که باید اسمش تو تاریخ ثبت بشه!
این چند روز انقد حرص خوردم و عصبی بودم پشت هم معده درد داشتم.صبح ها که از خواب بیدار میشم یه نفس راحت نمیتونم بکشم.
اون روز که میخواستم برم استخر از حمام که بیرون اومدم دیدم خواهرام و مامانم باز دوباره راجع به زن داداشم بحث میکنن.من که نفهمیدم چی شد؟!مامانم خیلی از دستش عصبی بود.گفت:تا به پای من نیوفته و معذرت خواهی نکنه نمیبخشمش.اولین بار که مامانم نمیخواد بهش محل بذاره.تا قبل از این ماجرا عروس و مادرشوهر مثه گل و گلدون بهم چسبیده بودن...همه حسرت اینو میخوردن که زن داداشم چه مادرشوهری داره!
مامانم میگه بهش گفتم:بچه رو دکتر ببرین.باید وزنش زیاد میشد.این درروز حداقل 5ساعت بیداره!تو شیر نداری.بفهم چی میگم.
حالا زن داداشم میگه:نه این بچه گرسنه ش نیس.من میدونم.قهر میکنه و میره خونه ی مامانش! 
یه روز بچه رو بیرون برد.بهش گفتم:غروب هوا سرد میشه.لباس گرم تنش کن.
میگه:حس مادریم میگه بچه سردش نمیشه!!!
گفتم:اونوقت دیدی حس مادریت اشتباه کرد نگو من نبودم!
(حال کردین؟!)
اخه این بشر چرا انقد سرتقه؟!یکی که تجربه داره و بهش میگه با پرویی جوابش رو میده!(البته من نه.مادرم اخر تجربه س)
دکتر که رفتن وزن بچه 50 گرم کم شد!بجای اینکه 250 گرم اضافه تر بشه!!!مکمل به بچه و مادرش دادن.طی 3 روز بچه 300گرم اضافه کرد!
فردا شبش بود.مامانم به خواهرم گفت به زن داداشم یه سر بزنه.گناه داره.
خواهرم رفت و برگشت.صورتش سرخ شده بود!میگه:مامان این دختره خیلی بی ادب شده!چرا اینجوری صحبت میکنه؟!مگه من بهش حرفی زدم؟!
ماجرا از این قرار بود که خواهرم از داداشم سوال کرد که بچه حالش چطوره؟(چون علیرضا شیر میخورد اوغ میزد و پشت هم گریه میکرد)
همون لحظه زن داداشم میگه:نمیخواد حال بچه م رو بپرسی!
خواهرم میگه:من نگران این بچه و توام.چرا اینطوری حرف میزنی؟!
میگه:به تو ربطی نداره تو زندگی بچه م دخالت کنی!اصن کی به تو اجازه داد بیای اینجا؟!
خواهرم هنگ کرد چون هیچوقت اینطور رفتار رو ازش ندیده بود!!!گفت:اولا من داشتم با داداشم صحبت میکردم نه با شما.دوما علیرضا مریض بود...اگر نمیومدم میگفتی چرا حال بچه رو نمیپرسی؟انگار نه انگار عمه شی.
باز بحث هاشون کشدار شد و خیلی داد و بیداد کردن.
اخرش خواهرم گفت:کافیه.تو الان عصبی هستی نمیدونی چی میگی.نذار حرمت ها شکسته شه.وقتی احترام میذارم دلم میخواد احترام ببینم.اونوقت تو...
اومد پیش ما از عصبانیت سرخ شده بود.برامون تعریف کرد و بالاخره به گریه کشیده شد.میگه:من وقتی برای کسی ارزش قائلم و با ادب باهاش صحبت میکنم انتظار ندارم اینجوری باهام برخورد شه.(خواهرم واقعا همینطور هست.چون همیشه درست رفتار میکنه میخواد طرف مقابلش همینطور باشه.اگر خلاف این باشه ناراحت میشه و گریه میکنه.حتی طاقت این که یکی سرش داد بزنه رو نداره)
مامانم نهایت ارامش رو داشت وگفت:من اینو ادبش میکنم.به وقتش...
ولی فکر میکنم این حساس شدن ها بخاطر عوارض زایمانه...دیگه خودشون میدونن.
تو خونواده ی ما این رفتارا اصلا درست نیس.با اینکه باهم شوخی میکنیم ولی احترام همدیگه رو نگه میداریم و برای هم شخصیت قائلیم.البته تو این یه مورد من از همه قاطی ترم.فقط یه جاهایی نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم احترام سرم نمیشه.
مامانم همیشه میگه:نمیدونم چرا عروس و مادرشوهر نمیخوان باهم خوب بشن.مثه مادر و دختر باشن.این اختلاف ها دلیلش چیه؟!من که نمیخوام تو خانواده ی ما مشکلی پیش بیاد.
اخه مادر من...تاج سر من...انقد حرص منو درنیار.مهربونی یه حدی داره.به خدا مادرزن داداشم بهش میگه:چرا انقد هوای بچه ها رو داری؟!ولشون کن.(احتمالا میدونست دخترش خیلی بی لیاقت تشریف داره)
داداش من فقط از زنش احترام و ادب به خونواده م میخواست.اولین شرط ازدواجش این بود که از پدر و مادرش نگهداری کنه و احترامشون رو حفظ کنه.
بنظرم وصلت ما با این خونواده اصلا درست نبود.از نظر فرهنگ و ادب جور نیستیم.
بابام اصلا نمیدونه بحثی بین ما پیش اومده.اگر بفهمه عکس العملش اخر سیاسته.
بگذریم.همینی که هست...ادما تا خودشون نخوان نمیتونن عوض شن.
بحث عوض شه...
چرا ارث و میراث باعث میشه بین خواهر و برادرها اختلاف بیوفته؟!خیلی مسخره س.چند روز پیش یه اقایی که نمیخوام عمو خطابش کنم از بابام شکایت کرد بخاطر اینکه ارث درست تقسیم نشده!
اقای کارشناس هم تماس گرفتن با پدر بنده و حالا حالاها ماجرا داریم.این بچه ی اول شدن دردسر داره.هم مامانم گرفتار شده هم بابام.
به بابام گفتم:باباجون توروخدا اون زمین رو بهشون ندی.بابام میگه هرکاری بخوام میکنم.میگم:پدر من فکر مارو بکن.دیدی یه ویلا سازیدیم.البته خاله م یه پروژه ساخت ویلا در دست احداث داره...شاید به این امیدوار باشم که واسه علافی بریم اونجا!
قبلا یه بحثی شده بود راجع به ارث.من گفتم امکان نداره ما واسه ارثیه دعوا کنیم!ما بچه های خوبی هستیم ولی شاید عروس و داماد های محترم دخالت کنن.به اونا ربطی نداره....عهههههههه.....
داداشم همون لحظه گفت:کی گفته؟اخ قلبم.بابا زودتر سهم منو بده!!!!(به شوخی)
ولی من نمیذارم باغمون تقسیم شه...چون خیلی باهاش خاطره دارم.
میزنن خرابش میکنن حالا بیا و درستش کن.
راستی جشن دوستم رفته بودم.مراسم ساعت 3 تا 7 بود.من و سارا تا اماده بشیم 5 شد!!!!!!!!
بیشتر تقصیر من بود چون موهام اتو کشیده نبود و خیلی از کارام طول کشید.5 حرکت کردیم تا برسیم 5:30 شد.
شوهر یکی از بچه ها دیدیم...دوستم حیف شد بخدا.یه شوهر هیز گیرش اومد.انگار نه انگار زن داره.
خدا وکیلی زود ازدواج کردن هیچ مزیتی نداره.ازدواج کنی که چی بشه؟!بله رو موقع عقد گفتی باید با همه چی خداحافظی کنی...جوونیت رو بخاطر یه نفر از دست بدی.2 روز بعدش میزنن تو سرت که چرا بچه دار نمیشین؟!
حوصله دارینا.من تا 26 سالگی ازدواج نمیکنم.شاید هم اصلا ازدواج نکردم چون روابط خونواده های زیادی رو دیدم...نظرم رو نه راجع به این مسئله...درمورد خیلی چیزا تغییر کرده.
بگذریم.میخواستیم برقصیم ولی با اون وضع لباس نمیشد.چون اقایون هم بودن و ماهم نمیدونستیم مجلس قروقاطیه!زهرا خیلی ناز شده بود.داماد که فشن و خوشتیپ بود.خیلی بهم میان.ایشاا...خوشبخت شن.
1ساعت بعدش خونه ی شبنم رفتیم.یه سی دی شاد اوردم و گذاشتیم و ترکوندیم.اخرش اون سی دی رو ازم تک رفت.چون بدون اهنگهای خودم نمیتونم برقصم مجبور سی دی رو ببرم و اخرش ازم بگیرن!
خواهرم و شکیب 5 شنبه میخوان گروه خون برن.شمردم...21 نفر نگران ازدواج خواهرمن!!خواهرم پدر شکیب رو دراورد باهم پیش مانا جون مشاور ازدواج رفتن!
بابام...داداشام...پدر سارا همه بسیج شدن برای تحقیق!جالبه..
اگه من بخوام ازدواج کنم احتمالا کل فامیل و اشنا بسیج میشن!اخه نیس که نوه ی کوچیکم و اینا من تو کل فامیل عزیز ترم.
دیشب داداشم مشاوره ازدواج به خواهرم داد.بالاخره پسرها خوب همدیگه رو میشناسن.خیلی باهم صحبت کردن و داداشم شکیب رو تایید کرد.بحث قلیان و مشروب اینا بود.تو خونواده ی ما کسی مشروب خور نیس.فقط یه چند نفر گند کاراشون دراومده...که به موقع پدرشون هم درمیاد!ولی قلیان عادیه برامون.فقط مامانم یکم گیر میده.
حالا خواهرم به داداشم میگه:من چیکار کنم؟!این پسره مشروب خوره!بم میگه اگر درست بگی بخاطرت کنار میذارم.
داداشم گفت:کی نمیخوره بابا.ولی محدودش نکن چون سراغ یه کارای دیگه میره.همون قلیان کافیه که خودم بساطش رو با بچه ها راه میندازم.
خواهرم:بخدا بیاد اینجا و کثافت کاری راه بندازین من میدونم با شما...
داداشم:میخوای شوهر نکن!
یه بار مامانم پوست داداشام رو کنده بود.بساطشون رو طبقه پایین کمد دیواری پشت کلی وسیله گذاشته بود که اینا پیدا نکنن.من اتفاقی چشمم بهش افتاد.داداشم از خوشحالی پر دراورده بود!باز دوباره این 2 تا داداش باهم افتادن و...
البته خیلی وقتا راپرت هم دادم.چون زیاده روی میکردن.ولی محدود کردن پسرا درست نیس.
فقط باید کنترلشون کرد و بهشون فهموند.
پ.ن:هنوز ریاضی 1 رو تموم نکردم!کتاب هام جلد نشده!وسایلم کامل نیس!اصلا وقت نمیشه بیرون رفت و خرید کرد.انقد این روزا سرم شلوغه.
*راستی عمه ی ماهم با همون مرد ازدواج کرد.کی بووووود؟!
بابا همه عالم و ادم ازدواج کردن.فقط من و سارا موندیم!شوخی کردم.
*اقا یه پسره تو اکادمی شرکت کرده که اسمش اوش.برا اینکه اشتباه تلفظ نشه:
آوش=AVASH
چهره ش خیلی برام اشنا بود و بالاخره فهمیدم که اهنگ لیلی رو این خونده.تقریبا برای 3 سال پیشه. کلیپش رو پیدا کردم....دیدم بله شاعر این اهنگ رها اعتمادی تشریف داره...
به اخرش رسیدم.دیدم که سیاوش (شبکه ی من و تو) تو این کلیپ اسم لیلی را لب خوانی و بازی کرده!
حالا رها و اوش تو اکادمی بهم میرسن انگار نه انگار که همدیگه رو میشناسن!!!
یه حالی بهم داد پیداش کردم!اگر تونستین حتما این کلیپ رو ببینین.یاهههههههههه....
شدم من عاشق چشم سیاهت الهی من فدای روی ماهت
بذار من جای هردومون بمیرم که دیگه از تو مردن شده عادت
هنوزم اسم تو روی لبامه لیلی همه دوری تو اشک چشامه لیلی
همون بغضی که یادگاری داشتی لیلی ببین که هنوز تو صدامه لیلی
لیلــــــــــــــی...لیلـــــــــــــــی...
لیـــــــــــــــی...لیلی جــــــــان...لیلــــی...
حالا برین حالشو ببرین...
*جیک جیک رو 4 روزه ندیدم.دارم دق میکنم.
ولی به روی خودم نیاوردم چون بقیه بخاطرم عصبی میشدن و روابط بدتر میشد.اخرین باری که دیدمش روی تی شرتم اوغ زد هنوز نشستمش.دیشب انقد دلم گرفته بود لباسم رو که بوی شیر میداد رو بو میکردم و گریه میکردم
چرا بعضی ادما درک ندارن؟!فهم ندارن؟!درست تربیت نشدن؟!واقعا بودن یه پدر تو خونواده تاثیر داره.قدرش رو بدونین.
من دیگه از دست این سیستم خسته شدم.کارت گرافیکش مشکل داره عوض نمیکنن!
چند روز پیش هم کافی نت رفتیم فلش بردیم و زدیم به سیستم ویروسی شد...
اصلا این کیس رو بردارین ببرین...
الان هم با سلام و صلوات دارم اپ میکنم!
لپ تاپ هم که هاردش ضربه خورد...چند شب پیش داداشم گفت:یه خبر خوب دارم و یه خبر بد...
گفتم:خوبه رو اول بگو...گفت:هرچی تو لپ تاپ بود پرید!!!(چقد هم خوبه رو اول گفت)!
من که همون لحظه قفل کردم...تا 5 مین دستم جلو صورتم بود و یه دفعه شروع کردم به گریه کردن...اونم هق هق بلند!داداشم که از گریه من هنگ کرد...اگه میدونست اینجوری میکنم عمرا میگفت. 
تا یه ساعت رو مود گریه بودم.اخرش به امید اینکه هارد درست میشه یکم امیدوارم کردن.اخه عکسای بعد عروسی داداشم و کلی فیلم تو هارد بود...خیلی باهاشون خاطره دارم.زن داداشم اگه بفهمه منو... نمیدونم چیکارم میکنه!چون 10 دفعه بهم گفت این فیلمها رو رایت کن.من ... گوش ندادم.(جای خالی را با عبارت کاملا مناسب پر کنید)!
خواهرم که گفت:یا خدا...من دیگه دانشگاه نمیرم.عیسی زاده بفهمه فیلم های نمایشگاه نیست قاطی میکنه!
خداروشکر اکادمی و دنس رو رایت کرده بودم.
شما هم دعا کنین زودتر مشکل حل شه...
بگذریم...ده حموم علیرضا گرفته شد.جمعه ی هفته ی قبل جشن داشتیم.خیلی خیلی عالی بود.حسابی ترکوندیم...
البته با فامیل های خودمون...چون برنامه این بود که خاله ی زن داداشم مداحی کنه!!!!!!!!
از اول تعریف کنم بهتره:
مامان منو که میشناسین...جانم فدای عروس!
برای همین زن داداشم گفت:میخوام خاله م بیاد و مداحی کنه!مامان منم بدون اینکه نظر ما رو بپرسه گفت باشه...
دراصل میزبان خونواده ی ما بودن.پس جشن طبق برنامه ی ما پیش میره...
فامیل های ما هم جایی که جشن باشه و نرقصن نمیان...برای همین من روز قبل جشن کلوپ رفتم و سی دی اهنگ شاد گرفتم.بابای علیرضا که باند رو برام اماده کرد(خودش دلش میخواست جشن پسرش خوب پیش بره).زن داداشم کارامون رو دید.منم گفتم:شما برنامه ی مداحی رو انجام بدین خونه ی خودمون میرقصن.
گذشت و فردا شد.من به خواهرم گفتم سی دی نذار...ولی...چون از اول جشن با اهنگ شروع شد برنامه ی مداحی کنسل شد.طبق معمول مامانم اولین نفری که واسه رقص بلند میشه.با چند نفر رقصید بعدش نوبت من و سارا شد!3 نفری رقصیدیم خیلی حال داد.
بعد من و سارا 2نفری باهم.چون فامیل های ما بیشتر برای ما کل میکشیدن و دست میزدن.منم وقتی رقصمون تموم شد بلند گفتم:همه به افتخارمون دست بزنین...!
انقد من و سارا مسخره بازی دراوردیم که همه از کارامون میخندیدن!با اهنگ مازنی رقصیدیم.یادش میافتم خنده م میگیره! 
فقط یه نوبت فامیل های زن داداشم اومدن وسط.ولی عمرا به رقص و کل کشیدن و باحالی خونواده ی ما برسه.یه جورایی خشک رفتار میکردن.چون به میلشون پیش نرفت نمیخواستن صمیمی شن. 
بعدش سراغ علیرضا رفتیم.نمیدونم بچه بغل کی بود؟خاله ی زن داداشم کنارش نشسته بود و گفت:هیچی عمه ش اومد.بچه رو بدین دستش!گفتم:بله.نوبتی هم باشه...
سارا هم برا اولین بار علیرضا رو بغل کرد.حالا مگه بچه رو میداد؟!همه تو کف این بودن سارا کیه؟چون فامیل های زن داداشم نمیشناسنش.(موقع عروسی داداشم مشهد بود)
وقتی بچه رو بغل کرد شبیه مامانا شد
بعد پذیرایی و تموم شدن جشن رفتیم خونه ی خودمون.اونجا یه برنامه دیگه داشتیم.اهنگ گذاشتم و همه اومدیم وسط.انقد بروبچ کل کشیدن و رقصیدیم که فنرمون در رفت!
خیلی جشن خوبی بود.حال و هوای عروسی داداشم رو داشتم.
فقط یکم ناراحت شدم که داداشام نبودن که باهم برقصیم.ولی رقص بابای علیرضا حرف نداره!قر کمرش منو کشته!
ولی داداش کوچیکم زیاد اهل رقص نیست.مگر اینکه دستشو بگیرم یه تکونی به خودش بده.یه حسن خوبی داره اینه که زیاد شاباش میده!
خب...شب که داشتیم فیلم هارو میدیدیم متوجه شدیم که زن داداشم به هیچ عنوان موقع دادن هدیه ها از فامیل هامون حتی مامانم تشکر نکرد!
(چون جو خیلی شلوغ بود).من نمیفهمم چرا وقتی با خونوادشه انقد جلوی ما جبهه میگیره؟!
بشکنه این دست که نمک نداره.
مادر من اینهمه زحمت .بابا و مامانم خیلی برای این جشن خرج کردن و هدیه هم دادن ولی حتی یه تشکر خشک و خالی محض حفظ ظاهر...اصن هیچی...هیچــــــــــی...سیما بمیره و اینجور رفتارها رو نبینه.
خواهرم راضی نبود انقد شلوغ کاری شه.به مامانم گفت:باشه...خوشحالی که نوه ی اولته.باباش پسر بزرگه این خونواده س.هرچه قدر دلت میخواد خرج کن ولی امیدوارم لیاقت داشته باشه. 
من رفتم یه سر به علیرضا بزنم...زن داداشم گفت:افرین عمه.دستت درد نکنه.من گفتم:کیه که قدر بدونه؟!!!
میدونی فکر میکنه هرکاری براشون بکنی از سر وظیفه س.این دل منو میسوزونه.رک حرفامو میزنم...مثه خودش با خنده تیکه هامو میندازم.چون اگه نگم گیر میکنه یه جور دیگه واکنش میدم
از ته قلبم دعا میکنم یکی مثه مادر من...مادر شوهر یا مادر زنتون بشه.که از گل نازک تر بهتون نگه و هواتون رو داشته باشه.

نکته:(اون کاکتوسی که اسمش زبون مادرشوهره درمورد مامان من صدق نمیکنه)
جالب اینجاس زن داداشم میگه:من همیشه دعا میکردم یه مادرشوهر مهربون و خوب گیرم بیاد...ولی من میگم:حالا که داری چرا قدرشو نمیدونی؟!
از این میترسم تو اینده رومون تو هم باز بشه.
بعضی وقتا هم خوب هستیم ولی یه موقع هایی بد تا میکنه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیروز استخر رفتیم.خیلی حال داد.اونجا خاله ی سارا و فامیل هاشون بودن.حالا یکی رو اونجا دیدیم.سارا گفت:سیما این اینجا چیکار میکنه؟!حاج خانوم رو داشته باش...
گفتم:نه بابا...تو و این کارا؟!
حالا طرف ناظم مدرسه مون بود! 
خواهرام و دوستاشون پارک بودن.از ساعت 3 تا 8 استخر بودیم بعدش رفتیم علافی.
جاتون خالی سینما 5 بعدی رفتیم خیلی باحال بود.چون من و سارا دیر رسیدیم...خواهرم اینا زودتر فیلم رو دیدن.من و سارا تنها رفتیم.همینجور که فیلم رو میدیم رو سرمون قطره اب میچکید!و باد خنک میزد!(بخاطر هیجان فیلم بود چون همزمان صندلی هامون تکون میخورد).محض مسخره بازی جیغ میکشدیم!
تو پارک اهنگ حالم عوض میشه شادمهر رو گذاشته بودن.اونم چند بار.خیلی بهم فاز داد.دمشون گرم. 
یه مشکلی بین داداشم و زن داداشم پیش اومده بود که تقریبا حل شد.داداشم که کلی از خانومش پیش مامانم گله کرد که بالاخره مامانم به خودش اومد بلکه کمتر به زن داداشم رو بده و بخواد تا این حد پرتوقعش کنه
.
فقط این خواهر زن داداشم...یه تیکه بهش بندازم ادب میشه.نصف من قد داره با پرویی جواب میده!
حق نداره به داداشم بی احترامی کنه.
من در عجبم که مادر من چطوری راضی شد با زن داداشم بحث کنه و بخواد اینو سر جاش بنشونه؟!مطمئنم بخاطر داداشم بود.
دیشب که همه دورهم بودیم بدون زن داداشم.چون با مامانش جامخانه رفت.
انقد مسخره بازی دراوردیم که از خنده مردیم.اهنگ گذاشتم و رقصیدیم.داداشم که ترکوند.
گفتم:قبول دارین مجردی اخر حاله؟!همه گفتن:بــــــــــــــلـــــــــــــــه.داداشم که بیشتر از همه داد زد!حس میکردم بدون زنش یه نفس تازه میکشه.
به خدا اگه خوشحال باشه منم شادم چون خیلی دوسش دارم.بچه ش که نفسمه...علیرضا جوووووون.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیروز نمایشگاه پائیزه رفتیم.با خونواده ی سارا و خواهرام بودیم.یه پسره اونجا محصولات ترش و شیرین میفروخت.از کنارش رد شدیم به بچه ها گفتم:اقا این چقد شبیه اون پسره س که تو گروپ بروبکس میخونه!
حالا همه باهم بهش خندیدیم.خیلی شبیه ش بود.بعد میخواستیم ازش خرید کنیم.بهم گفت:حالا که شبیه اون پسره تو بروبکسم بیا یه تست کن!
من تو دلم گفتم:یعنی شنید؟!
البته ولوم صدای من خیلی بلنده!
ترشی هاش خیلی ترش بود.
خواهرم و سارا یه نوع ترشی ازش گرفتن.میخواستیم بریم بهش گفتم:ببخشید ناراحت نشدین که بهتون خندیدیم و گفتم شبیه فلانی هستین؟!(باز به خودم گفتم:معلومه مثه خر کیف کردی!)
گفت:نه بابا.ایراد نداره.همه بهم میگن!
گفتم:ماشاا...اعتماد بنفس!!!
وسیله های مدرسه رو چندتا خریدیم.من و سارا که همه چیمون ست شد.کلاسور هامون رو مثه هم گرفتیم!
حرفامون مثه هم شده!با هم دیگه یه چی میگیم!سلیقه هامون هم یکی شده!
انقد اونجا شیطونی کردم که داد خواهرام دراومد!تو ماشین نشسته بودیم میخواستیم برگردیم.بعد تو 206 کنارمون یه اقایی نشسته بود که خیلی شبیه (هلمی بیک.بازیگر سریال عشق ممنوع)بود.
بعد من گفتم:اقا شما با هلمی بیک نسبتی نداری؟!!!!!!!!
اقا؟ اقا؟!...سارا میگه:نشنید بلند تر بگو!همه خندیدن چون جدا شبیه ش بود!
ولی اون مرده اصلا به روی خودش نیاورد.اخرش خندید و بای بای کرد!
خواهرم حرص میخورد و میگفت:سیما سیمــــــــا....تو چقد پرویی؟!!!
چرا ملت رو سرکار میذاری؟!اگر بهت فحش میداد بهش حق میدادم!اون از حمید بروبکس...اینم از این...!
موقع برگشت هم برنامه ریختیم دریا بریم.بوق ماشین ساراشون خراب شده بود حدود 3 ساعت معطل شدیم ولی بالاخره 9 شب مشکل حل شد!بعدش تو جاده پشت سرهم بوق میزدیم!
رسیدیم.بعدش هرکی یه سمت رفت.خواهر بزرگم با مامان سارا صحبت میکرد.اون یکی خواهرم با پدر سارا.من و سارا هم که واسه خودمون داستان داشتیم.یه جایی نشستیم که یه گله پسر جلومون بود.خیلی جک بودن و دلقک بازی درمی اوردن.
دمپایی همدیگه رو پرت میکردن تو اب!از شن مثه گوله برف استفاده میکردن و سمت هم پرت میکردن!رقص و حرفاشون که جک بود.یکیشون بچه ی ورامین بود و افه میومد.
از همه شیطون تر همین بود.اخرش نزدیک بود باهاش دعوام شه...که بلند شدیم و رفتیم.(البته درست نبود بخوام بحث کنم).
سارا با گوشیش صحبت میکرد.بعد 2نفرشون اومدن سمت ما. گفتن:میتونیم وقتتون بگیریم و چند تا سوال بپرسیم؟گفتم:خونوادمون اونجا نشسته...روتو کم کن.
گفت:میخوایم اینجا بشینیم.گفتم:کور که نیستی...بازم صندلی هست...بهش اشاره کردم.
بعد دیدم بیخی نمیشن به سارا گفتم پاشو بریم.(اونم که گوشیش رو ول نمیکرد و هی فک میزد).
بعد شام کام بک شدیم به خونه.
پ.ن:سی دی که از کلوپ گرفتم یه اهنگ به اسم حس از امیر یگانه هم بود.من و سارا خیلی دنبال این اهنگ گشتیم.اسم خواننده ش هم نمیدونستیم چون جاهای مختلف میشنیدیم.بالاخره پیداش کردیم.
حالا رفتیم نمایشگاه پائیزه غرفه های مختلف این اهنگ رو چند بار گذاشتن!!!(به افتخار ورود ما)!!!
قارن بودیم...تو نمایشگاه صنایع دستی همین رو گذاشتن!!!تو ماشینها هم ملت اینو میذارن!!!
از وقتی این اهنگ رو پیدا کردیم همه گوش میدن!چون این اهنگ رو خیلی دوس داریم برامون میذارن...
این حس قشنگ رو مدیون تو هستم تو با منی و من از عشق تو مستم
دستاتو میگیرم مثه پر پرواز اون بالا تو ابرا تو پیش منی باز
**من خیلی اهنگ گوش میدم...حتی موقعی درس میخونم.فقط کافیه یکی اهنگ بذاره...یا همراهش میخونم...یا میرقصم یا بشکن میزنم!!!
***اهنگ جدید کسری احمدی رو گوش دادین؟!اسمش خاطرم نیس.اگر سایتی برای دانلود گذاشته معرفی کنین.مقسی.
سری جدید اکادمی رو دارم رکورد میکنم!همه میگن چرا دی وی دی نمیزنی بیرون نمیدی؟!راست هم میگن.درامد داره. 
****دوستای داداشم خیلی دورهمی حال میکنن.حسن یه دختر به اسم هستی داره.(عاشق مامانمه).مصطفی هم نمیدونم.(من اصلا فکر نمیکردم خانومش حامله باشه چه برسه به اینکه بچه 9 ماهه داره!!!)داداش منم که علیرضا جونی رو داره.دست بچه ها رو میگیرن و عشق میکنن.هر 3تاشون همبازی بچگی بودن.همه سلک ها یه روزی بزرگ میشن!
*****برای سال دیگه اگر تونستم یه وب دیگه میزنم.راجع به موزیک.ترجمه ی اهنگهای خارجی و...(چون 4 زیاد میبینم).هنوز خوب برنامه ریزی نکردم.فکر میکنم جالب باشه.
******فردا جشن عقد یکی از بچه های دوره ی راهنمایی منه.خیلی با معرفته که من و سارا رو یادش مونده.با بچه ها میخوایم اساسی بترکونیم.اخ جوووووون میرقصیـــــــــــم....
| Design By : Night Melody |
