کافه خاطره

نمیدونم چی شد که یه دفعه یادم اومد زمانی وبلاگ داشتم بعدش گفتم یه پستی هم بذارم...

این روزام به سختی میگذره...امتحانا داره شروع میشه اوضاع خوب نیست.از فردا تا یه هفته کتابخونه م...مجبورم یه سره بخونم چون واحد زیاد گرفتم نباید بیوفتم و مشروط بشم وگرنه 9 ترمم...از خرخونی متنفرم ولی چاره ای ندارم...همه میگن پس چرا برق اونم قدرت رو رفتی؟بشین بخون و غر نزن.

حسام 7 ماهه شد...

 

خستم...کلا از زندگی خستم...فعلا حال ندارم بیشتر از این بنویسم...

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٤/۱٠/٥ساعت ٥:٠٢ ‎ق.ظ توسط سیما نظرات () |

امروز گفتم بعد مدت ها بیام یه پست بذارم اومدم دیدم بعد مدتها هم کامنت اومده برام!!!(متقابلا وقتی پست نمیذاری نباید انتظاری داشته باشی):|

چندروز پیش میخواستم برم نوشیروانی ترم تابستونه بردارم...با نجمه بیرون بودیم بهم گفت سیما بیخیال هنوز که نمره ی مبانی نیومده خدارو چه دیدی شاید پاس شدی و معدلت هم خوب شد اونوقت واسه ترم بعد نگرانی نداری.

اومدم خونه فاطمه گفت مبانی شیفت داد...به نجمه زنگ زدم و گفتم برو ببین... فقط بهم بگو که معدلم چند شده...(چون هیچ امیدی به مبانی نداشتم...با استادش هم دعوام شده بود میدونستم میندازه منو) زنگ زد گفت سیما معدلت حله...بعد یه دفعه گفت سیمااااااااااااااااااا مبانی پاس شدی!!! من کلی جیغ کشیدم وگفتم اقا من کل شهر رو شام میدم!!! جو منو گرفت اینو گفتم...الان همه مثه زالو به من چسبیدن!

گفتم همه ساکت شین...اگه بحث شرط بندی بود برای اینکه کم نیارم میبردمتون...الان میزنم زیرش...فقط میخوام به علی شام بدم چون اون کمکم کرد پاس کنم.

چندروز پیش رفته بودم روزبهان که برای سارا انتخاب واحد کنم.همونطور که انتظارش رو داشتم دانشگاه داغونیه...سیستم اموزشی افتضاح...محیط بد.خلاصه سارا بهم گفت باید بری پیش فلانی و اونجا انتخاب واحد کنی...به دوستش گفتم این درسایی که میخواین بردارین مربوط به مدیر گروه علوم پایه س ربطی که این نداره.خلاصه رفتیم پیشش.استادشون منو میشناخت...میگفت دانشجوی اینجا نیستی درسته؟گفتم اره...تا زمانیکه مجبور نشم اینجا نمیام. اونم حرف منو زد...گفت این دروسی که میخواین مربوط به من نمیشه.

داداشم میگه سیما ترم تابستون بگیر من کمکت میکنم.دوستمم که اونجا میخونه گفت بردار...به نفعته. بازم نمیدونم

هیچ حسی باحال تر از این نیست که موقع امتحانا تو صف وایستی منتظر باشی ماشین بیاد بعد ببینی هم دانشگاهیات هم هستن...کاملا واضحه که چه درسی رو افتادن!!! 

واسه اخرین امتحان منتظر بودم سلی بیاد..جواد و امیر هم همزمان رسیدن گفتیم صبر کنیم سلی بیاد بعد باهم بریم. همینطور که حرف میزدیم یه چهره ی اشنا دیدم...گفتم ببینین کی اینجاست!!! یکی از استادامون بود...گفتن این اینجا چیکار میکنه؟!!! استاد خیلی بد نگامون کرد...حتی خط نگهدار گفت این کی بود انقد با اخم نگاهتون کرد؟!!! جواد بهم گفته بود اگه سوالی رو بلد نیستی جواب بدی از تقلبت هرچی داری بنویس...(منم همینکارو کردم و فیزیک پاس شدم!)همین حین دیدم امیر کارتشو دراورد دیدم ..بله ...اقا این ترم مشروط شده بوده...گفتم بابا میدونه؟گفت نه.گفتم اشکال نداره...3ترم متوالی...4 تا غیرمتوالی میتونی مشروط شی...!

امیر 2ترمه بدجور داره گند میزنه...باباش بفهمه پرپرش میکنه!

تجربه ثابت کرده اگه با استاد دعوا هم بیوفتی تا زمانیکه حق با دانشجو باشه استاد نمیندازتت...این ترم فک میکردم کارگاه بندازه منو...چون با دخترا خیلی راحت برخورد میکنه و منم کلا از شخصیتش خوشم نمیومد همش ضایعش میکردم...ولی با نمره ی خوبی پاسم کرد طوری که اصلا انتظارش رو نداشتم...مبانی هم همینطور.

بدتر از همه ی اینا...میان ترم اقتصاد مهندسی بود که برای مازیار تقلب فرستادم و استاد فهمید...هرکاری کرد استاد قبول نکرد...یکی از پسرای کلاسو گرفت برد پیش استاد گفت این بود به من تقلب داد...بازم قبول نکرد...6نمره ی میان ترمو برام صفر رد که هیچ...پایان ترم 7 صفحه جوابو نوشتم و مطمئن بودم که همش درسته اخرش بهم داد11!!!! قسم خوردم که ماشینش رو پنجر کنم.

خدایا شکرت که تا الان نه مشروط شدم نه درسی رو افتادم...خیلی نگران بودم...چون میخوام فرصت مشروطی و انتقالی و مهمانی و هرچی هست رو بذارم برای ترمای بالاتر...اون موقع درسام خیلی سنگین میشه ...باید معدلم بالا باشه که بتونم راحت کار بگیرم...

این ترم خدا به دادم برسه...باید 21 واحد بردارم و همه رو پاس کنم...

 

سلطان میگه:

سکوتت را ندانستم نگاهم را نفهمیدی
نگفتم گفتنی هارو تو هم هرگز نپرسیدی
شبی که شام ِ آخر بود به دست دوست خنجر بود
میان عشق و آینه یه جنگ نا برابر بود

چه جنگ نابرابری چه دستی و چه خنجری
چه قصه ی محقری چه اول و چه آخری

ندانستیم و دلبستیم نپرسیدیم و پیوستیم
ولی هرگز نفهمیدیم شکار سایه ها هستیم
سفر با تو چه زیبا بود به زیبایی رویا بود
نمیدیدیمو میرفتیم هزاران سایه با ما بود

سکوتت را ندانستم نگاهم را نفهمیدی
نگفتم گفتنی هارو تو هم هرگز نپرسیدی

در آن هنگامه ی تردید در آن بن بست بی اُمید
در آن ساعت که باغ عشق به دست باد پَر پَر بود
در آن ساعت هزاران سال به یک لحظه برابر بود
شب ِ آغاز تنهایی شب ِ پایان باور بود

- انقدر که این شعر زیباست دلم نیومد کامل نذارم.واقعا فوق العاده ست...مرسی از اردلان سرفراز...لبخند

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٤/٤/۱٤ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط سیما نظرات () |


 Design By : Pichak